تبليغاتX
بزرگ پرسش گر ناکامی ایرانیان
صادق هدایت و ما ایرانیان
 

 

 

موج ها : ویرجینیا ولف ( برگردان : مهدی غبرایی ، انتشارات افق )

 

شناور در موج های شتابان ذهنی آشفته و سرشار

 

دکتر بهنام اوحدی

 

نقدی روان شناختی بر رمان « موج ها » ی ویرجینیا ولف

 

برگردان مهدی غبرایی

انتشارات افق

398 صفحه

رمان موج ها : ویرجینیا ولف ( برگردان : مهدی غبرایی ، انتشارات افق )

 

ویرجینیا ولف در اواخر دهه ی 1920 با نوشتن ناپیوسته ی رمان « موج ها » چندین هدف را با ذهنی دلزده و خسته پی گیر می شود و خود در یادداشت های روزانه ی آن سال ها یادآور شده که برخلاف گذشته چندان شور و انگیزه و اشتیاقی برای نوشتن این اثر در ذهن خویش احساس نمی کرده است.

برای پدید آوردن – آفریدن – سبکی نوین بینابین نثر و شعر از چندی پیش در دفتر یادداشتی زیر هر حرف ، واژگان و ترکیبات بیانگر لحظه های ناب زندگی خود و هر آن چه که پیرامونش بوده را ردیف می نموده است تا بعدها با چینشی خاص و منحصر به فرد بتواند به یاری آن ها سبک ابداعی و شگفت انگیز خود را بیافریند.

ولف در سال های پیش از دهه ی 1930 با نوشتن این رمان کوشید تا جدال جبر و اختیار را به پرسش کشد و آن چه که در کشاکش آدمی با روزگار گذرا یا ماندگار است را کند و کاو نماید. کوششی که نخستین نشانه های آن را می توان آشکارا در « به سوی فانوس دریایی » ( 1927 ) نیز مشاهده نمود؛ این بار و در موج ها این پرسش ها هویداتر و برجسته تر به تصویر کشیده شده اند.

« موج ها » که نخست از سوی ولف « شب پره ها » نام گرفته بود ، به گونه ای انتزاعی ، پر رمز و راز و آن چنان که ولف دوست داشت مطرح کند ، « بی چشم » نگاشته شد. « بی چشم » به معناهای رمزگونه ی گوناگون و همزمانی از سوی ولف بیان می شد: سرنوشت محتوم و چاره ناپذیر هم چون پرسیوال ،؛ همانند هر آن چه که بی عینیت است ؛ بریده از خویش بودن در اثر تردید یا اندوه فراوان ؛ و ................

ولف در طی نگارش دست نوشته های آغازین موج ها یادآور شده است که « تنها یک زندگی مورد نظر من نیست ؛ بلکه می خواهم به چندین زندگی با هم بپردازم. »

او برای این کار شش کاراکتر را از ویژگی های دوستان ، خواهران و برادرش می آفریند تا بیانگر و آیینه ی پردازش و انعکاس صداهای طبقه ی اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی او باشند. صداهایی که به گونه ای سلسله وار ، در پی هم به تک گویی از خویش و پیرامون خویش می پردازند. خود ولف نیز هم چون کارگردان / بازیگر نمایشنامه گهگاه میان اپی زودها سر بر می آورد و از قضاوت و منطق خویش نسبت به واقعیت رخدادهای زندگی و هستی سخن به متن می آورد. اما خودفاش گری و حدیث نفس ولف را نباید تنها در این میان پرده ها سراغ گرفت. « موج ها » خودکاوی شعرگونه ای است که فرآیند و ساختاری موزائیزمی و چند پاره دارد که برآمد خودکاوی یک من ( Ego  ) در قالب ذهنیات او و نیز شش  من  ( Ego  )  دیگر بیان می شود.یکی از ویژگی های برجسته ی « موج ها » همین مرز میان هویت و فردیت هر شخصیت با دیگران است که آهسته و آرام در طی روایت محو می شود. و یکی از فردیت هایی که مرز هویتی اش با دیگر شخصیت های رمان از دست می رود ، راوی اصلی پیدا و پنهان در پس پرده ی نمایش – خود ولف – است که به گفتن از خویش ، گاه به گاه حتا تداعی آزاد گونه ، در بیان ذهنی شش پرسوناژ رمان می پردازد و ابایی از آن ندارد که بعدها منتقدان و خوانندگان این بیانات را « حدیث نفس » خود او بدانند.

جالب آن جاست که تک گویی های شش کاراکتر این نمایش شبه شاعرانه – که گاه به گونه ی ذهن در ذهن ، با درون گویی ها و درون داده هایی داخل پرانتز همراه می شوند – همانند دیالوگ نوشته شده اند، در حالی که این تک گویی ها و خودگویی ها ( مونولوگ ها ) ، دیالوگ هست و دیالوگ نیست !

در واقع ، این طرح آزمایشی مونو دیالوگ سرشته و تنیده به هم بیش از این که شاعرانه باشد ، نمایشنامه گونه است که نه در قالب تصویر ، که در چارچوب واژگان انتزاعی و ترکیبات و تشبیهات و استعاره های امپرسیونیستیک به نمایش در آمده اند. نمایشی که به نقد رئالیزم  می پردازد تا در پس زمینه ای موزائیزمی از امپرسیونیزم همیشگی ولف در پوششی رمانتیک به جلوه ای سورئالیستیک دست پیدا کند : سبکی نوین در میانگاه شعر و نثر ، که برای سده ها رمز و راز گونه هم چون ردپایی حک شده در صخره ای ستبر و جاویدان زنده بودن ولف را فریاد کند.

بدین ترتیب ولف با تکنیک « بی چشم بودن » و « گفتمان انتزاعی و ذهنی » توانست از چارچوب های قراردادی و به باور خود ، نخ نما و کلیشه ای شده در شخصیت پردازی دور شده و از گذار زودگذر واقعیت پوچ و بی هوده در پس زمینه ی رخدادهای پر افت و خیز زندگی معمول روایت کند.

در موج ها انگار همه ی شخصیت ها در زندگی شان گم شده و مرزهای « فردیت » خود را از دست داده اند. « فردیت » و « هویت فردی »  در « موج ها » آن گونه که در دیگر آثار ولف برجسته و چشمگیرست،نیست.  « زندگی " من " یک زندگی نیست که به آن بازگردم. من یک تن نیستم ؛ آدم های زیادی هستم ؛ ...... » ( نک ص 354 ) این شش کاراکتر و حتا خود راوی / کارگردان اصلی بیشتر شبح اند تا این که شبیه فیگورهای شخصیت های زندگی های واقعی باشند. انعکاس هر شخصیت تنها بیانگر لحظات کمیاب خوشبختی مشترک و داشتن حس پیوند ، دلبستگی و یکپارچگی با دوستان دوران همواره نوستالژیک کودکی است. بیان و توصیف هر شخصیت در سخن و زبان دیگری خود هویدای این واقعیت است که همه ی این سخنان از آن گوینده ی اصلی و پنهان رمان – خود ولف – است که به سان من ( Ego  ) ای چند پاره اما همگن و یگانه در ذهن ها ، تن ها و من ( Ego  ) های شش گانه و حتا کاراکتر وصف شده ی پرسیوال نمود و نشان می یابد. این من ها و منیت ها در کاراکترهای زن بین لذت بردن از زندگی دنیوی و یا پشت کردن بدان ، و در کاراکترهای مرد میان نظم ، انضباط ،مسئولیت نان آوری و رویاها و تخیلات بلند پروازانه در حرکت است. انگار وجوه گوناگون هر شخصیت در رمان باز می شود و به خواننده شناسانده می شود. وجوهی که نماها و جنبه های پیچیده و گوناگون ویرجینیای دارای شخصیت مختلط  دپرسیو / نارسی سیستیک / اسکیزوئید / وسواسی – جبری ، و البته افسردگی دو قطبی نوع چهار : هایپرتایمیک – دپرسیو  آمیخته به وسواس های ذهنی و عملی را باز می تابانند.

در موج ها بیش از آن که بر فردیت و تفاوت های فردی هر کاراکتر پافشاری شود ، بر ویژگی ها و وجوه مشترک همه ی آنان ، و نیز راوی / کارگردان پیدا و پنهان به ظاهر بی نام ، و درون مایه ها ی مشترک انسانی آدم های نه تنها این رمان ، که این گوی گردان به یاری واژگان از پیش فراهم و گرد آورده شده به نمایش سپرده می شوند. نمایشی که کوششی پی گیر صرف آن می شود تا تمی شاعرانه داشته باشد شاید جادوی ماندگاری و اکسیر زندگانی جاودان شود. از این روست که افعال این گونه آورده می شود : « من سوزانم ؛ من لرزانم » ؛ و نه « من می سوزم ؛ من می لرزم » همواره معمول.

توصیف های گاه درخشان و گاه بی دلیل و بیش از اندازه ی حوصله ی خواننده به گونه ای ست که طبیعت جاندار و حتا بی جان نیز از قواره ی نقاشی شدن با واژگان فراتر رفته و بر زبان هفت راوی رمان به سخن در می آیند. بدین ترتیب طبیعت بی جان نیز هم چون موجودی زنده فعال ، پویا و در جنب و جوش روایت می شود. این شیوه ی نگارگری طبیعت همانند سبک ولف در دیگر داستان آزمایشی ( تجربی ) او به نام « باغ ( پارک ) کیو » است. جهانی که به ندرت و بیشتر از سوی کودکان تماشاگر تیزهوش آزموده شده و تم نوستالژیک آن گاه به فراخور استعداد آن ها در آفرینندگی ، سال ها و دهه ها بعد جلوه پیدا می کند.

طرح پایه ای این رمان با تغییر فصل مکرر و جدا شدن بی لذت هر کاراکتر از سوی ولف ریخته شده تا ریتمی پدید آورد که خواننده را به سوی پایان رمان بلغزاند؛ خواسته و هدفی که به سبب توصیف و تشبیه و استعاره های به کار برده شده در رمان به چنگ نیامده و با کامیابی همراه نشده است. این حجم انبوه از آفریده های ادبی در عمل نه فقط خواننده ی معمولی رمان ها ، که خواننده ی پیشرو و حرفه ای را هم دلزده و کلافه کرده و می کند.

صرف نظر از دشوار نویسی خاص « موج ها » باید اذعان نمود که ریتمی که چند شخصیت ، بدون سقفی بالای سر ، و در حس و حالی ناامیدانه ، مضطرب و متزلزل ، مدام و بی اختیار خود را با جبر زمانه و رخدادهای سرنوشت سازگار می نمایند ، برای بیشتر رمان خوانان چندان دلچسب و خوشایند نیست. آن چه که مایه ی دلگرمی آدمی شده و می شود ، « گذر عمر » از روزی به روز دیگر و کارهای مهم و کم ارزش و کلی و جزئی ست که هر فرد در این روزها باید انجام دهد.

« موج ها » به گونه ای بیان دردمندی ،ناتوانی ، و بی چارگی های آدمی در زندگی است. « صداها » در آن فرآیندی ارواح وار و شبح گونه دارد که چندان آشکار نیست که از کدام زمان سخن بر زبان می رانند؛ به ظاهر از حال می گویند ، اما لحن پنهان در پس زمینه اندوه نوستالژیک خاصی دارد. اندوهی که در پایان رمان هنجارستیز و کلیشه گریز آشکار می شود که از « هراس از مرگ » سرچشمه می گیرد و بی تفاوتی جهان ، طبیعت و حتا دیگر آدمیان نسبت به مرگ آدم و نا آدم. عشق ، کشش ، آمیزش ، بلند پروازی و زیاده خواهی و ...... همه و همه پس زمینه و دکوپاژی برای نمایش به تصویر کشیده شدن این « هراس از مرگ » اند. هراس از مرگی که بیان آن با بانگ بلند را کارگردان / راوی هراسناک پشت سر شش کاراکتر رمان به برنارد که توانایی توصیف و هنر نویسندگی را دارد ، سپرده است. و از یاد نبریم که شش کاراکتر – نویل ، جینی ، سوزان ، رودا ، لوئیس و برنارد – در واقع همگی همان برنارد هستند؛ شش گوشه ی یک من ( Ego  ). و برنارد خود همان راوی پیدا و پنهان – ولف – است  که می کوشد تا این شش کاراکتر را با خود ، پرسیوال ، میهن ( انگلستان ) و جهان به هم بیامیزد و به یکپارچگی و هویت یگانه و همبسته برساند.

شگفت این که در چنین تکنیکی به ظاهر بر تفاوت های این ده پرداخته شده و در مرزبندی این تفاوت ها کوششی پیوسته و پی گیر صورت می گیرد اما در واقع آن چه که در پس پرده قرار است بیان شود همانا شباهت های بود ( وجود ) و سرنوشت ( تقدیر ) مشترک آدم ها و هر آن چه هاست که در جهان هست. سرنوشتی که در پایان با فرجام پوچ و بی هوده ی زندگی – مرگ – همراه می شود. یک تکنیک درخشان در « موج ها » آن است که در عین حالی که همه جا بر « فردیت » پافشاری خاصی صورت می گیرد ، اما همه ی این « فردیت » ها در اشتراک ها و شباهت ها آهسته آهسته محو می شوند. تکنیکی که به گونه ای دیگر در « بوف کور » صادق هدایت نیز خود را چشمگیر می سازد. « همین که حرف زدم احساس کردم " من تو ام " . این همه تمایزی که ایجاد می کنیم ، این هویتی که این همه می پرورانیم ، مغلوب شده. » ( نک ص 368 ) در « موج ها » ، بیش از آن که حسی مشترک از پویایی ، جنبش و حرکت در طی زمان روایت شود ، حضوری مجسمه وار در عرصه ی زندگی به تصویر کشیده می شود که شباهتی آشکار با نمایشنامه ای جزء نگر دارد. حضوری که در طی زمان بیش از توالی مفهومی ، تعلیقی مداوم دارد. چندان مشخص نیست که راوی به تاریخ میهن و جهان می پردازد ، یا روایت نوستالژیک زندگی خود و عزیزان مانده و رفته را بیان می نماید و از تاریخ خود را فارغ و رها می سازد. آن چه بیشتر به ذهن می رسد آن است که انگار قرار است که این دو نیز در چارچوبی داستانی ، شاعرانه و نمایش گونه به هم پیوند خورده و پیوسته و یکپارچه شوند.

 در « موج ها » برهه های کم اهمیت زمان بیشتر و برجسته تر به نمایش سپرده شده اند. برهه هایی که حواس پنج گانه ی خاص راوی اصلی رمان – ولف – را همواره و به ویژه در کودکی به خود وا می داشته است. لحظه هایی ناب که برای اغلب مردمان بی اهمیت و ناچیزند. برتری و برجستگی این لحظات ناب و سرشار برای ولف به چشم و ذهن مردمان متوسط توده ی اجتماع ، مسخره و بی ارزش جلوه می نماید و نمی تواند پس زمینه و درون مایه ی مفهومی این همه جزئیات به ظاهر تنگ کننده ی فضا و زمان رمان را درک کند. هر چند باید اذعان نمود که جریان سیال ذهن - سیلان ذهنی – در این رمان در بسیاری اوقات ، به ویژه ربع دوم و سوم ، به فرمی روان پریشانه و شیدا گونه می رسد و پیوند تداعی های نوین آفریده شده از سوی ولف در کوشش برای آفرینش تداعی های نو ( New Associations  ) به سستی می گراید. این شل شدن تداعی ها ( Loosening of associatins  ) ، ماهیتی خلقی و سیکلوتایمیک و نه اسکیزوفرنیک دارد، چرا که در پس و پیش آن شواهد فراوانی از فشار گفتار ( Pressure of speech  ) و سبقت جویی افکار ( Thought racing ) دیده می شود که با وضعیت خلق هایپومانیک و مانیک اختلال خلقی دوقطبی ( مانیک – دپرسیو ) هم خوانی و سازگاری دارد.

من ( Ego ) های بی شمار – دست کم هفت من – در این نمایشنامه ی شبه شاعرانه نشانگر خودداری یا ناتوانی ولف از سخن گفتن و نوشتن نیست؛ آیینه و جلوه ی علائم و نشانه های اختلال تجزیه ای چند شخصیتی ( اختلال هویت تجزیه ای ) هم نیست.افزون بر تکنیک ادبی خاص ولف در این رمان آزمایشی ( تجربی ) ، از پرش افکار ( Flight of ideas  ) و پیشتازی و سبقت جویی آن ها و فشار کلام برخوردار بوده است. به گونه ای که به راحتی رد پای تجربیات و آموزه های کودکی ، نوجوانی و میان سالی ولف در مونو – دیالوگ های هر شش کاراکتر و حتا یکی دو توصیف از پرسیوال هویدا است.این گونه است که یکپارچگی و یگانگی خود ( Unity of self  ) به سوی تکه تکه و پازلی شدن خودساره ( Ego  ( و هویت یافتن آن در قالب شش کاراکتر ، افزون بر خودساره ی نخستین راوی اصلی و واقعی سمت و سو می یابد. شگفت انگیزی و خاص بودن « موج ها » در همین آمیزه ها و در هم تنیده ها ست که سرشته شدن هویت جمعی با هویت فردی و کنار رفتن دم به دم هر یک به سود دیگری ، یکی از این در هم آمیختگی های گاه سرگیجه آور است. سرگیجه هایی که در مونو- دیالوگ های طولانی رمان خود را بر ذهن خواننده ی حتا خاص آن تحمیل می کنند. مونو-دیالوگ هایی که متاثر از حاشیه پردازی ( Circumstantiality  ) و گاه تفکر مماسی ( Tangentiality  ) ولف است که با تکنیک نوشتاری ، بیان شبه شاعرانه و کوشش وی در پی نهادن شیوه و سبکی نوین توجیه نمی شوند؛ این ها آیینه ی سایکوپاتولوژی ولف هستند. واقعیتی که بر شیفتگان پر شور و دلدادگان شیدا احوال او سخت گران می آید. نه فقط حالات شیداگونه و دمدمی مزاجی – با دو جلوه ی شادی و یا تحریک پذیری – که نیز درون مایه های اندوهگین و دپرسیو در موج ها آشکارا برجسته و چشمگیرند. این پس زمینه ی خلقی گاه در پاراگراف هایی جلوه و آب و رنگ روان پریشانه ( Psychotic  ) پیدا می کند. بیشتر پنهان و در پس پرده ی ظاهر نوشتار و کمتر آشکار و هویدا.

البته از فشار فراوانی که ولف آگاهانه برای آفریدن تداعی ها و ترکیب های ابداعی ادبی و شاعرانه در « موج ها » بر ذهن خویش وارد نموده و در یادداشت های روزانه ی خود بدان اذعان داشته است ، نمی توان غافل شد. ولف بنا بر یادداشت های روزانه اش دست کم از 1925 – شش سال پیش از انتشار موج ها – به دنبال سبکی نوین ، بینابین شعر و نثر ، می گشت. نثری فاخر که گر چه شعر – به مفهوم سنتی آن – نباشد ، اما از شور و شعف و نشئه پراکنی شعر نیز چندان کم نداشته باشد. این فشار در موج ها سبک همیشگی ولف – امپرسیونیزم – را به سوی فرآیندهای سورئالیستیک می برد و همه را به هم می آمیزد. و مگر این « فشار » می تواند سرچشمه ای جز احساس ابر توانی ( Omnipotence  ) و اعتماد به نفس اوج گرفته در هایپومانیایی ژرف و فراگیر و نارسیسیزمی گران و گسترده داشته باشد ؟ « عرق ریزان روح » نه فقط آتشدان شخصیتی فراخ – شخصیت کلاستر B   ( خودشیفته ) - که نیز آتشی فراوان ، هایپومانیا و مانیای اختلال خلقی دوقطبی می طلبد.

همین « فشار » بیش از اندازه بر ذهن است که افزون بر توصیف های کم مانند گاه حوصله ستیز ، ترکیبات ، تشبیهات و استعاره های درخشان می آفریند. ترکیبات ، تشبیهات و استعاره هایی که بی گمان برای ما ایرانیان نمی تواند شگفت انگیز تر و درخشان تر از واژگان بدیع و مسحورکننده ی فروغ فرخزاد باشد. فروغی که بر خلاف ولف نویسنده ، به ویژه در دو دفتر شعر  واپسین خود شاعری توانا ، ماندگار و بی همتاست. به دلیل شباهت و نزدیکی فراوان ویژگی ها ی شخصیتی و اختلالات خلقی ولف و فرخزاد ، آفریده های این دو در « موج ها » ، و شعرهای دو دفتر « تولدی دیگر » و به ویژه « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » درون مایه های مشابه و حتا یکسان بسیار دارد که خود بررسی قیاسی و تطبیقی جداگانه و مفصلی را نیاز دارد. 

این گونه است که با وجود بیگانه و دور بودن فضاها و هنگامه ی رخدادهای جزءنگر « موج ها » برای بیشتر خوانندگان ایرانی ، امکان همذات پنداری ادبی و ذهنی با هفت راوی این رمان برای آنان می تواند فراهم شود.

« موج ها » هر چند اثر نویسنده ای مدرنیست است اما به ویژگی ها و تمی گام می نهد که دهه ها پس از انتشار آن « پست مدرن » خوانده می شود. اگر در « باغ ( پارک ) کیو » دنیای از هم گسیخته و زندگی پوچ و بی هوده ی آدمیان در کنار جریان هدفمند و یکپارچه ی اجزای طبیعت جان دار و بی جان روایت می شود ، در موج ها جریان زندگی در طی زمان گویا نه فقط برای انسان ها که برای محیط پیرامون او چون گل ، برگ ، شکوفه ، شاخه ، ریشه ، برکه ، مرداب ، مزرعه ، پرنده ، جهنده ، صدف ، حلزون و ......... نیز بی هدف ، فروپاشیده و رنگ باخته است؛ تا چه رسد به اشیای خانه و کلیسا و مدرسه. تنها خورشید است که هدف مندانه با تغییر جایگاه در آسمان و دگرگون شدن زاویه و اندازه ی تابش نورش ، زمان و رمان را به پیش می راند و در پی هر خواب – کنایه از مرگ – زاده شدن دوباره ی زندگی جهان ،جانداران و مردمان را سبب می شود. امواج چنین جایگاهی ندارند. امواج شاید هم چون زندگی مرگ پایان ، رفتگر رفتگان و مردارخواری وحشی و همیشگی باشد که پیکرهای آدمیان و دیگر زندگان را هم چون نعش جمود یافته ی صدف های تهی و ویران می بلعد و با خود به دور دست ها و ته دریا می برد.

اگر در « باغ ( پارک ) کیو » ( 1917 ) مشاهده گری در جایگاه راوی دانای کل به توصیف نیک دیده ها ی خود می پردازد ، در « موج ها » بیان انتزاعی سرشاری بر دیده ها ی حک شده در حافظه و خاطرات نوستالژیک ولف افزون می شود. بدین ترتیب در « باغ ( پارک ) کیو » در 1917 ولف از مشاهدات خویش از یک مکان در یک زمان واژگان را ردیف می نماید ، در « موج ها » در 1929 تصاویری از مکان های گوناگون در یک زمان ، یک مکان در زمان های گوناگون ، و مکان های گوناگون در زمان های گوناگون ارائه می نماید.

« باغ ( پارک ) کیو » مینیاتوری از دنیاست که مشاهده گر تنها به « آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون » بسنده نموده است ، اما  جهان « موج ها » - از الودون تا نیل و هند و آن سوی دریا ها و اقیانوس ها – کل جهان هستی را در بر می گیرد و راوی – راوی در پس پرده ، برنارد و پنج کاراکتر دیگر - پیوسته از اکنون به گذشته و از آن جا به آینده در گشت و گذار است. زمان افعال و زاویه ی تابش خورشید است که هنگام روایت را نمایان می سازد.

خود ولف در یادداشت های روزانه اش درباره ی موج ها نوشته است که « می خواهم در عمل همه چیز را در آن بیاورم. » و « کلیتی به لحظه بدمم ؛ در بردارنده ی هر آن چه که هست.»

بدین ترتیب در « موج ها » درست بر خلاف ویژگی شناخته شده و پذیرفته شده ی رمان ها ، سرنوشت پرسوناژهای رمان و دگرگونی جایگاه و هنگامه ها مهم و برجسته نمی شود ، بلکه خودآگاهی آمیخته با درک و شهود راویان و افکار انتزاعی در هم تنیده با احساس های نوستالژیک شش کاراکتر – شش گوشه ی دورافتاده ی یک من ( Ego ) یگانه – نمایشنامه ای و  شبح وار است که در کانون ذره بین ذهن قرار می گیرد. حتا با آن که این شش کاراکتر و بسیاری از رخدادهای کودکی ، جوانی و میان سالی آن ها و به ویژه مکان های روایت شده در « موج ها » برای خود ولف شخصا اهمیتی بنیادین و نیز نوستالژیک دارد – تا آن جا که کل متن را به یک خودفاش گری و حدیث نفس آشکار بر اساس تداعی آزاد شبه روان کاوانه بسیار نزدیک می نماید – چه خاطرات و رخدادهای سال های گوناگون و چه فضاها و مکان های مورد اشاره ی ولف ، در نقش راوی پس زمینه و شش کاراکتر رمان ، برای بیشتر خوانندگان حتا دلبسته ی تاریخ ادبیات ارزش و اهمیت ویژه ای پیدا نمی کند. آن چه برای ایشان چشمگیر و برجسته می شود ، همانا سیلان ذهنی درک و شهود انتزاعی و خودآگاهانه ی آدمی از خویشتن و پیرامون است که هر خواننده ی بینا و بیدار و هشیاری را به همذات پنداری ادبی و احساسی بر می انگیزاند تا در برخورد و واکنش امپرسیونیستیک و اگزیستانسیالیستیک راوی به جهان واقعیت ها و واقعیت جهان در حس و حالی شبه سورئالیستیک شریک و سهیم شود. واقعیتی که در ستیز و کشمکش « روزمرگی زندگی » با « مرگ » نمود و نشان می یابد تا رویاها و فانتزی های رمانتیک در بستر آن رنگ بازند.

دید فراخ و پهناور ، گوش های تیز ، مشام هشیار ، پوستی حساس و ذائقه ای خوش همراه با رشادت و دلاوری ای بی مانند و عطش سیراب ناشدنی به نوشتن و نوشتن و نوشتن ، همه و همه ابزاری برای به تصویر کشیدن جدال بی فرجام یار – زندگی – با دشمن – مرگ – می شوند تا شاید پیش از سرنوشت محتوم و تقدیر چاره ناپذیر – مرگ – رویاها و آرزوهای ذهنی کمال گرایانه دست کم اندکی جاری شوند ، شاید ذره ای از آن ها ولو بر سپیدی کاغذ ماندگار شوند.

رویاها و فانتزی هایی که بسیار پیش تر از « سنت های کهنه و جاهلی » ویکتوریایی بود. آیا این ابزار و چنین کوششی برای ما ایرانیان همدم ادبیات آشنا نیست ؟ این گونه نقاشی و نمایش سنت ستیزانه با واژگان را به آسانی می توان در پنج دفتر شعر فروغ فرخزاد – به ویژه آن دو واپسین دفتر – سراغ گرفت. با لحنی بسیار بسیار شاعرانه تر ، فاخر تر و ماندگار تر از رمان آزمایشی ( تجربی ) موج ها. آزمایشی که در رسیدن به آماج بلند پروازانه و بی همتای خود ناکام می ماند ، هر چند به آفرینش اثری متفاوت می انجامد. اثری که گر چه سبکی نوین میان شعر و رمان نمی آفریند اما ویژگی هایی منحصر به فرد را برای نخستین بار ارائه می نماید. یکی از این ویژگی ها ، روایت شدن پی در پی کاراکترها ، در سراسر دوره ی زندگی آن ها ، از دیدگان و ذهن دیگر شخصیت های رمان است. روایتی که از همان آغاز تا تک گویی پایانی برنارد – نماینده و نایب راوی غایب – هم چون موج های دریاها به گونه ای سیال ، پی در پی و سرگیجه آور تکرار و تکرار و تکرار می شود تا متن سرسام آور و روان پریشانه جلوه کند. این امر تا آن جا به پیش می رود که تردیدی در ذهن من زاده می شود : آیا ولف با آفریدن « موج ها » خود آگاهانه ، نیمه خود آگاهانه یا ناخودآگاهانه به دنبال شریک نمودن تجربیات شبه روان پریشانه ی ( Psychotic-Like  ) خویش در دوره های نرمال میان اپی زودهای اختلال خلقی دو قطبی ، و تجربه های روان پریشانه ( Psychotic  ) خود در اپی زودهای مکرر مانیک – دپرسیو با خوانندگان این رمان خاص نبوده است ؟؟ واقعیت این است که به عمد یا اتفاق ، آگاهانه یا ناخودآگاهانه « موج ها » در « تجربه ی مشترک سیلان ذهنی شیداگونه ( ٍElevated mood ) و روان پریشانه ( Psychotic  ) » بسیار کامیاب و پیروز بوده است. در خوانش « موج ها » همذات پنداری خواننده ی هوادار ادبیات ژرف و جدی از مرز همذات پنداری ادبی به همذات پنداری نه روانی که روان پریشانه – تا اندازه ی تجربه ی افکار شبه هذیانی ( Delusion-Like  ) در درون مایه ی فکر ؛ سست شدن تداعی ها ، فشار ، سبقت جویی و پرش افکار ، حاشیه پردازی و تفکر مماسی در فرآیند و فرم فکر ؛ و فریفتارها ( Illusions ) و توهمات ( Hallucinations  ) درک حواس پنج گانه - می رسد. بدین ترتیب مخاطب روان پریش نبوده ی « موج ها » در گذار نرم و آهسته ی نویسنده از امپرسیونیزم به فضای شبه سورئالیستیک به آسانی می تواند فضای سرسام آمیز ، کلافه انگیز و سرگیجه آور یک اپی زود خلقی آمیخته به روان پریشی خفیف و متوسط برآمده از اختلال خلقی دو قطبی مانیک – دپرسیو را تجربه نماید. اختلال خلقی دوقطبی ای که تنیده و آمیخته به اختلال وسواس ذهنی –  جبری  ( Obsessive – Compulsive Disorder  )است.

تردید دیگری در ذهن من رشد می کند : آیا همین همذات پنداری و همانند سازی روانی در « تجربه ی مشترک روان پریشی ( سایکوز ) » برای خوانندگان نزدیک و یا بر مرز این تجربیات ، افزون بر نام و فرجام نویسنده ، به هیاهو و بلند آوازه شدن این رمان - دست کم نزد منتقدان فرهنگی ، ادبی و هنری برخوردار از سرشت سیکلوتایمیک – نینجامیده است ؟؟؟

بی گمان هنر ذهن سرشار ، ضمیر هشیار ، گوش بیدار و چشم مراقب ولف در « موج ها » ، ثبت و توصیف « شناور در زیبایی های لغزان زندگی روزمره زیستن » بوده است ؛ زندگی زودگذر فواره وار که در آن « هر چه بالاتر بجهیم ، باز توی آب می افتیم. » ( نک ص 287 ) زندگی که مردمانش « هنوز پرده ی ابهام موج جاری را که در آن غرقه بوده اند به تن دارند. » ( نک ص 304 )

اما آن چه این رمان را از دیگر رمان های نا سورئالیستی جدا و متمایز ساخته و بر می افرازد ، همانا فرآیند و فرم خاص روایت رمان است که فرصتی کم نظیر برای « برخورد نزدیک و تجربه ی مشترک » فضایی شبه روان پریشانه پدید می آورد تا خواننده بتواند به زیر پوست و رگ خویش لمس کند که « آن چه آدم را عذاب می دهد ، فعالیت هولناک فکر است. » ( نک ص 341 )

جدا از این ها « موج ها » روایتی بی کشش ، خستگی آور ، و کسل و کلافه کننده – سرشار از « تعلیق » در زمان ، مکان و فرد – است که بیشتر در شرح و بسط جزئیات گاه کاملا غیر ضروری و « بر دوش کشیدن راز اشیا ( اشیایی که نظم حقیقی شان توهم مدام ماست ) » ( نک ص 371 و 349 ) شناور و سرگردان مانده است تا آن جا که در پایان رمان ، نویسنده دلزده و آشفته از زبان برنارد فریاد بر می آورد :                     

      « کتابم ، پر از جمله پردازی ، افتاده روی زمین. زیر میز است تا زن نظافتچی که خسته و کوفته کله ی سحر دنبال کاغذ پاره ، بلیت های کهنه ی تراموا و این جا و آن جا یادداشتی که گرد و گلوله مچاله و قاطی زباله شده بیاید و جاروشان کند و ببرد. جمله ی مناسب ماه چیست ؟ جمله ی مناسب عشق چی ؟ مرگ را به چه نامی بخوانیم ؟ نمی دانم. زبان موجزی مثل زبان دلداده ها می خواهم ، کلمات تک سیلابی مثل حرف زدن بچه ها.............. زوزه ای می خواهم ؛ فریادی. ........... دیگر به کلمات نیازی ندارم. ..................... هیچ یک از آن کلمات خوش طنین و گوشنواز را نمی خواهم................ جمله های قلابی. دیگر کارم با جمله ها تمام شده. »

این رمان که آن را سومین رمان آزمایشی ( تجربی ) ولف پس از « به سوی فانوس دریایی » و « خانم دالاوی » می دانند ، در یک بامداد تابستان آغاز شده و در یک شبانگاه پاییزی پایان می یابد. در گذار از هر بخش رمان که در آن یک کاراکتر توصیف می شود ، چشم انداز دگرگون می شود. این دگرگونی با تغییر چگونگی تابش خورشید بر ساحل و خانه و باغ بیان می شود که چشم انداز و دیدگاه یک نفر نیست. واقعیت بیشتر از سوی راوی پنهان در پس پرده بیان می شود و آن چه که در هر بخش از رمان با توصیف هر کاراکتر بیان می شود ، داده های واقعی نیستند. هر کاراکتر به بیان ذهنیات خودش درباره ی خود و دیگران می پردازد و خود نیز بیشتر به گونه ای سیال و شناور – هم چون دیگر کاراکترها -  از دریچه ی ذهن دیگران توصیف می شود. در این تکنیک و ساختار چند چشم اندازانه ( Multipersrective  ) ، هر کاراکتر تنها برای خویش این جملات را در ذهن می پروراند ، نه این که آن ها را هم چون دیالوگی در پاسخ به دیگران بر زبان آورد. مونو – دیالوگ های بی لذت ( Anhedonic  ) هر اپی زود در یک ریتم تکرار و تغییر جاری می شوند که بیانگر « آوای گروهی صداها » است. آن چه از تابش خورشید و از مکان با بیان جزئیات ، اشیا و اشخاص – از ذهن خود یا دیگری – به تصویر کشیده شده است ، « نمایش سایه وار و شبح گونه » ی همه ی این ها و رخدادهای وابسته به آن هاست که با سود جستن از توصیف و تمثیل و تشبیه و استعاره های فراوان و سرشار فرآیند و درون مایه ای شعرگونه را آفریده است. پل ارتباطی بین ساختار کلی رمان و بخش های در ارتباط با هر کاراکتر ، تصاویر و موتیف های مشترک تکرار شونده ای ست که از آن جمله می توان به « موج هایی که برکرانه می شکنند »  ، « جنگاوران دستار بر سر » ، « فیل ، جانور بزرگ ، با پای زنجیر شده که بر ساحل پای می کوبد » - و غرش آن از کرانه یا شاید دنیایی دیگر به گوش می رسد و کوبیده شدن پایش بر ساحل هم چون کوبیده شدن طبلی بزرگ آغاز اپی زودی دیگر را بانگ می دهد - ، و حتا « پیوند نور و تاریکی و اجزای فاسدشدنی » اشاره نمود.      

 

بی پایه نیست اگر « موج ها » را بیش از آثار پیشین ولف ، برآمد خودکاوی های ولف و تداعی های او از مشاهدات سال های کودکی ، نوجوانی ، جوانی و میان سالی او بدانیم . این درون نگری ، خودکاوی و مشاهده گری جزئی نگر ، وسواس مدارانه و البته شاعرگرایانه  با « نفی واقعیت » و تنها نشان دادن « سایه » ای از آن در پس پرده ی ابهام زندگی جاری ، هر چند از « موج ها » رمان منحصر به فردی پدید آورده است ، اما در همسنگ و همپایه نمودن آن با شعرهای درخشان و ماندگار ادبیات جهان ناکام مانده و در عین حال از شمار خوانندگان و دوست داران ولف به شدت کاسته است. « موج ها » هرگز بزرگ ترین دستاورد ولف نبوده و نمی تواند باشد.

انتشار « موج ها » هرگز آن موج های پیشوازی را که ولف دلزده و نا امیدانه چشم به راه شان بود را بر نانگیخت. این رمان شبه شاعرانه که هر چند اثری بدیع بوده است اما هرگز شاهکاری ادبی و اشتیاق برانگیز نیست ؛ تا چه رسد به این که در زمره ی پنج برجسته ترین رمان سده ی بیستم جای گیرد !

و اما باید از انتشار برگردان دوباره ی این رمان به کوشش جناب غبرایی خوشنود و سپاسگزار بود که نسخه ای شیواتر ، امروزی تر و کامل تر از « خیزاب ها » ی پرویز داریوش را به فارسی برگردانده و امکان تجربه ی مشترک ، برخورد نزدیک و همذات پنداری با « روان پریشی های نرم و ملایم خلق مانیک- دپرسیو » و تو صیف ها ، تشبیه ها و استعاره های درخشان برآمده از آن ، و هم چنین « هراس از مرگ » را برای فارسی خوانان فراهم ساخته است . مرگی که در پایان ، راوی شکست پذیرفته و از پا افتاده در کنشی هراس ستیزانه ( Counterphobic  ) خود را به کام آن پرتاب می کند تا موج زندگی اش بر کرانه ی مرگ بشکند.         

 

موج ها : ویرجینیا ولف ( برگردان مهدی غبرایی ، انتشارات افق )

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:47  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

نکته های فراوانی در سرزمین ما مایه ی شگفتی شده و می شود.

یکی از این نکات ، برداشت های نادرست ، غیر منطقی و متناقض درباره ی قضیه ی « احساس دلبستگی ، مسئولیت و تعهد نسبت به میهن و هم میهن » است !

برخی افراد و گروه ها چنین می اندیشند که عشق و تعهد داشتن به ایران و ایرانیان و هویت و تاریخ کهن و باستانی آن ها با گرایش و باور به پروردگار یگانه و دین و مذهب تضاد و تقابل دارد.

به راستی این گونه افراد چرا و چه گونه احساس دلبستگی و مسئولیت و کوشش در پاسداشت منافع و نگاه بانی از امنیت و سلامت ملی میهن و هم میهن را در ستیز و رویارویی با ایمان به مذهب و معنویت بر می شمارند ؟!!؟

برخی کسان چه آسان خویشتن را در جایگاه « پروردگار بخشنده ی مهربان » می نشانند و به یاد ندارند که پیام آور برگزیده ی او فاش و آشکار فرمود :

« دل سپردن به میهن و دوست داشتن آن ، نشانه ی ایمان ( به خداوند ) است » !!!

به راستی آیا این نکته نباید مورد پرسش و پژوهش قرار گیرد که چرا آزاد مردان و شیر زنان فلسطین و نیز ملت های کشورهای عربی خاورمیانه - برخلاف بسیاری از متعصبان مذهبی ایرانی - این فرموده ی دوراندیشانه و ژرف نگرانه ی « حب الوطن من الایمان » را نیک دریافته و به درستی به کار می بندند ؟؟؟  

 

       

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2:50  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

پاسارگاد

 

بازگشت با دلیل

 

نگرشی به چرایی و چیستی بازگشت ایرانیان به ریشه های تاریخی خویش

 

دکتر بهنام اوحدی

 

بسیاری بر این باورند که بازگشت شمار چشم گیری از ایرانیان به سوی هویت کهن تاریخی شان از سال های نیمه ی دهه ی 1370 خورشیدی آغاز شده است اما به باور من سرچشمه ی این بازگشت دوباره ، پس از سده ها تسلیم و رضا – که روان شناسان آن را « درماندگی آموخته شده ( Learned Helplessness ) » می نامند – به میرزا فتحعلی خان آخوندزاده و دیگر پیش تازان عرصه ی روشنگری در ایران باز می گردد که در نهایت به انقلاب سترگ مشروطه انجامید. اندیشه ی « بازگشت به ریشه » دو فراز تاب ناک و چشم گیر دارد. نخست که درخشان تر هم می نماید ، بازگشتی ست که طی دو دهه پس از سقوط پادشاهی قاجاریه ، در هنگام پادشاهی پهلوی نخست رخ نمود که در پرتو کوشش اندیشمندان ، نویسندگان و شاعران میهن دوست ، توشه ای درخور و ماندگار برای همیشه گرد آورده شد.

هر چند در ظاهر این رویکرد ملی در سال های زمام داری پهلوی دوم ادامه یافت ، اما آن چنان که باید و شاید به ژرفای طبقه های متوسط و زیر متوسط اجتماع رو به توسعه ی ایران رسوخ پیدا نکرد و گسترش نیافت. ورود شتابان اندیشه های کمونیستی و سوسیالیستی از دهه ی بیست و فراگیر شدن جنبه های سطحی و روزمره ی فرهنگ آمریکایی و اروپای غربی در دهه های چهل و پنجاه ، در عمل به ترمزی جدی برای فراگیر شدن بیش تر و رسوخ ژرف تر  « جنبش بازگشت به ریشه » تبدیل شد. اما نه ورود اندیشه های چپ و استالینیستی به رفاه توده ها و فقر زدایی از میهن انجامید و نه فراگیر شدن جنبه های ویترینی فرهنگ غرب ، سرزمین مان را به مدرنیته رساند.

فراز دوم از سال های نخستین دهه ی 1360 خورشیدی رخ نمود؛ بر پایه ی پژوهشی که اگر درست به یادم مانده باشد ، در روزهای نخست پاییز 1377 از سوی عباس عبدی و دکتر نقیب زاده به طور مشترک انتشار یافت ، از  1362 خورشیدی به این سو بنای نام گذاری فرزندان ایرانی به نام های عربی سقوطی چشم گیر پیدا کرده و نام گذاری فرزندان به نام های پارسی ، به گونه ای خودجوش و شتابان رو به فراگیری نهاده است. این جنبش زیر پوستی به پیش آمد تا این که در نیمه ی دهه ی 1370 فرازی درخشان پیدا نمود.

از سال 1375 روحیه ی میهن دوستی و گرایش به دانستن درباره ی فرهنگ ایران باستان ، به گونه ی چشم گیری فراگیر شد. در رخداد کم مانند دوم خرداد این گرایش میهن دوستی – « نه میهن پرستی و نژاد گرایی » – چیره شد تا آن جا که به انتشار صدها کتاب و سی دی و هم چنین هزاران مقاله ی کوتاه و بلند در مجلات و روزنامه های کشور انجامید. گرایش به آثار اندیشمندان و نویسندگان میهن دوست رشدی چشم گیر نشان داد که تا امروز هم ادامه دارد. در موسیقی این گرایش چند سال پیش از دوم خرداد 1376 با انتشار آلبوم « ای ایران » روح الله خالقی از سوی دختر موسیقی دانش ، گلنوش ، آغاز شد و با ترانه هایی هم چون « در روح و جان من ، می مانی ای وطن » - سروده ی « تورج نگهبان » و با آوای گرم و مخملین « محمد نوری » -  ادامه یافت تا امروز به رپ پارسی نژاد آریای « هیچ کس » و « به دورم بتاب » شاهکار بینش پژوه برسد.

 

 ( روح الله خالقی ، آهنگ ساز سرود جاودان ای ایران )

 

کارخانه ها و کالاهای مصرفی – از خرده گرفته تا عمده - در سراسر کشور و نه فقط کلان شهر ها ، با نام های پارسی سر بر آوردند و در تبلیغات تجاری شان از نشان ها و اشارات ملی – میهنی سود جستند. روندی که هم چنان ادامه دارد تا آن جا که بانک های خصوصی ، به عنوان نماد بنگاه های مشتری مدارانه ، نام و نشان پارسی برای خود برگزیده اند. این واقعیت نمایان خود استوارترین گواه سنجش ، نگرش و پسند ملت است.

داشتن « هویت ملی » مشخص برای هر اجتماعی سودمندی های فراوان دارد که فراتر از شکیبایی و گنجایش این پاسخ است. فرجام واپسین رویکرد افراد هر اجتماع به همه ی « ایزم ( ism ) » ها – هر چه هم شتابان و فراوان باشند – بازگشت به « هویت گروهی » و « ریشه های قومی – فرهنگی » ، یعنی همان ملیت افراد بوده و هست. اگر به تاریخ دو جنگ سترگ گیتی گستر  نخست و دوم تیز بینانه و ژرف بنگریم ، به روشنی در می یابیم که سرچشمه ی انگیزش کم مانند ملت شوروی بسیار بیش از آن که برآمده از ایدئولوژی مارکس و لنین و استالین باشد ، سرچشمه گرفته از گرایش های ملی – میهنی آن ها بوده است. آیا سرچشمه ی انگیزش سرشار و بی همتای مردمان جزیره ی کوچک انگلستان ، که تا مدت ها یکه و تنها در برابر آلمان اروپا به زیر کشیده مقاومت نمودند ، جز این بوده و هست ؟؟

و آیا اختلالات رفتاری و خشم و پرخاش و بی ثباتی نسل جوان و سرکش زاده شده در دهه ی 1360 و همه گیری عریان و نمایان « وابستگی ( اعتیاد ) و سوء مصرف مواد » – که آشکارا نشان از فراگیری ( اپیدمی ) « اختلال بحران هویت ( Identity Crisis ) » و فرجام ناگوار آن یعنی « اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک ( Borderline Personality Disorder ) » دارد – فرجام و فرآورده ی پیش بینی پذیر و طبیعی سه دهه « ستیز با هویت ملی و ریشه های فرهنگ کهن » این سرزمین نیست ؟!؟

کوته پاسخ من به پرسش شما این گزیده است :  آری ، « جنبش بازگشت به ریشه ها و پیشینه ی فرهنگ کهن ایران زمین » در اجتماع کنونی ایران به گونه ای فراگیر و چشم نواز رخ می تاباند. افسوس که سریال های بی همتای « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن » نادر ابراهیمی ، با آن دو ترانه ی ماندگار و از یاد نرفتنی ،پنج سالی زودتر ساخته نشد و به طور کامل به نمایش در نیامد. افسوس !

       

 بازگشت به هویت ملی کهن

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 14:2  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

در محاصره ی اين همه سؤال و اين نگراني كه نكند او همچنان چون مجسمه‌اي ساكت و بيحركت بماند، سرم به دوار افتاد. بي‌اختيار براي لحظاتي پلكهاي سنگينم را بهم آوردم تا با تمركز بيشتري يكي دو سؤال را از ميان آن همه سؤال گلچين كنم تا اگر فرصتي شد از او بپرسم.

 

اما دريغ ! .. و براستي دريغ! ..در همان لحظات كوتاهي كه چشمهاي من به غفلت بسته بود، او رفته بود ! رفتني چنان ناگهاني كه در باروم نمي‌گنجيد! ….

 

تنم، انگار كه فلج شده باشد، روي صندليم ميخكوب شده بود. خشمگين از غفلتي كه كرده بودم، با  چشمهايي گشاد  شده از حيرت و  ناباوري،  و دلي براستي مملو از اندوه و دلتنگي، به

صندلي خالي روبرويم و به بازي نيمه تمام شطرنج نگاه مي‌كردم.

* * *

باران ديگر بند آمده بود. مُرغواي پرنده‌اي به گوشم مي‌آمد كه دورتر و دورتر مي‌شد و شايد

 

ديگر بازنمي‌گشت !.

زير لب انگار گفتم « شايد ديگر هيچوقت ! .. شايد ديگر هرگز !..

 

 ــ و نتوانستم جلوي اشك حسرتي را كه داشت از گوشة چشمم فرومي‌غلتيد بگيرم.

 

پایان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:8  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

    نگاهش را متوجه من كرد و لحظاتي فكورانه و كاونده در من نگريست و بعد تبسمي مبهم بر لبانش نقش بست كه ماهيتش نه تمسخر بود، نه رضايت، و نه كنايه و طعنه. اما سخني به زبان نياورد و باز در همان سكوت سنگين نگاهش معطوف به پنجره و فراسوي آن شد.

 

در طول  اين سكوتي كه  به نظر پايان‌ناپذير  مي‌آمد، با تحسيني عميق به اين مرد بزرگ، به اين خردمند، و به اين آغازگر و بنيان‌گذار يگانه نگاه مي‌كردم و همة‌ تلاشم اين بود كه حتّي لحظه‌اي از فيض اين ديدار شگفت را از دست ندهم. اما او ساكت شده بود و اينطور مي‌نمود كه لحظه به لحظه بيشتر در اين سكوت فرو‌مي‌رود. هنوز در سرم هزاران سؤال مطرح بود و هيچكدام را نمي‌توانستم مهار و جفت و جور كنم: 

آيا او، كه مسلّما" عشق و ارزش والاي آن را مي‌فهميد،  چه  كسي  را  در  زندگيش  عاشقانه دوست مي‌داشت ــ ولو در برهه‌اي كوتاه ؟.. چرا از پاسخ دقيق به سؤال من طفره رفت؟ …

 

آيا او چه آثاري از خودش را درواپسين روزهاي زندگي به آتش كشيد ؟ … سرنوشت داستان «بچه عنكبوت عاق شده» چه شد ؟ .. دوستان و دوستداران واقعي او چه كساني بودند؟  ..،  نسبت به آنها كه در حق خود او و صيانت آثارش شرط نمك‌شناسي را بجا نياوردند چه احساسي داشت ؟ … آيا او از سهم عظيم خود در ادبيات و فولكلور ايران آگاه بود ؟ .... آيا من هم مثل خيلي‌ها درست فكر مي‌كردم كه با آنكه همة‌ آثارش ارزنده و ماندني هستند، اما گل‌هاي سرسبدشان بوف كور، علويه خانم، حاجي آقا، طلب آمرزش، و توپ مرواري هستند؟ .. آيا كدام قهرمان از قهرمانان آثارش در نظر خودش سرترين و برترين بود؟ … آيا پيامي براي همة ما نداشت ؟ .. آيا ؟ …. آيا ؟ …. آيا ؟ ….. آيا؟ .....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:6  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

خوشبختانه سكوتش طولاني نشد. شايد در آن لحظات سكوت داشت دنبال قالب مناسبي براي حرفش مي‌گشت:

ــ سوﺀ تعبير نشود. من هرگز خودپسند و پرمدعا نبوده‌‌ام. اما اين طبيعي است كه هر كسي بخواهد درست فهميده شود … مخصوصاً با توجه به اين حقيقت كه من چندان هم به رمز و راز چيز ننوشته‌ام و خيلي روشن حرفم را زده‌ام و در اين راه تا آنجا رفته‌ام كه حتّي از قيد و بند آرايه‌هاي كلامي هم حذر كرده‌ام…

    حس مي‌كردم انگار كه دارد بي‌حوصله مي‌شود. مؤدبانه پرسيدم :

ــ آيا مي‌توانم باز هم چيزهايي را بپرسم ؟ …

پاسخي نداد ــ حتّي پس از سكوتي طولاني ــ و نگاهش به نقطه‌اي مبهم فراسوي پنجره بود.

باز پس از دقيقه‌اي، و يا شايد دقايقي، با احتياط پرسيدم :

ــ آقاي هدايت، به نظر خودتان بهترين اثرتان كدام است ؟ ..

 

 

این نوشته ادامه دارد ................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:4  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

ــ آقاي هدايت،  سؤال  مهم  ديگري  هم داشتم  و آن در مورد برداشت از آثار شما است: آيا از كلّ برداشتي  كه از شما و آثار شما ، چه در ايران و  چه در ساير  نقاط  جهان،  شده ،   راضي هستيد ؟ .. آيا درست فهميده شده‌ايد ؟ .. آيا تفسيرهاي متعدّدي كه ازآثارشما شده، همه درست هستند ؟..آيا موردي هست كه مفسّرين به طور كلّي بيراهه رفته باشند ؟ .. آيا ….

ــ چطور شد يكهو «سلسل سؤال» گرفتيد ؟ ! ! … (و باز سايه‌اي از همان لبخند طنزآلود  يگانه اش كه سرشار از هوشمندي و باريك‌بيني بود، روي لبانش پيدا شد.)

ــ ببخشيد. انگار بهتر است مجزّا و جدا جدا بپرسم.

در چهره‌اش حالتي استفهام‌آميز شكل گرفت و بعد از چند لحظه تأمل گفت:

ــ  البته توفير خيلي زيادي هم اين سؤالات با هم ندارند و شايد بشود گفت كه درواقع يك سؤال هستند. شايد هم اگر آدم حوصله داشته باشد و مواردي برايش اهميّت ويژه‌‌اي داشته باشند بتواند جدا جدا جواب بدهد … در مجموع، من ناراضي نيستم، هر چند كه برخي از اين داستانها و كارها بي‌جهت به اصطلاح در «سايه» افتاده‌اند ــ نه اين كه براي منتقدين مطرح نبوده باشند، ولي من رويشان هدفي وسيع‌تر و ژرف‌تر از آنچه كه گفته مي‌شود داشته‌ام … مثلاً داستانهاي تاريكخانه، طلب آمرزش … و يا برخي كارهاي پژوهشي … برخي قضيه‌ها … اينها بعضاً تعمق بيشتري را مي‌طلبند. و يا داستان «چنگال» كه رنگ غريب و وزن پسيكوپاتيك آن كمابيش ناديده گرفته شده. برخي زاويه‌هاي ديد هم … نمي‌دانم، .. چه عرض كنم !..

دوباره ساكت شد و من در حالي كه نگران بودم كه نكند اين سكوت به درازا بكشد، دوباره نگاهم را تيز كردم كه عنوان كتابي را كه در دست داشت بخوانم و باز هم نشد! براستي كه عجيب بود. انگار كه عنوان و لابد محتواي اين كتاب مرموز و ويژه از ديدها،‌ و شايد هم تنها از ديد من، مي‌گريخت !..

 

 

این نوشته ادامه دارد ...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:2  توسط دکتر بهنام اوحدی