|
صادق هدایت و ما ایرانیان
|

برخی دوستان ارجمندم می پرسند که « آیا گمان نمی کنی که چنان چه همه ی مطالب این شش وبلاگ را در دو وبلاگ - یکی روان پزشکی و روان شناسی جامعه نگر ، و دیگر س.ک.سولوژی و س.ک.س تراپی - گرد هم می آوردی بهتر می بود ؟!؟ »
پرسیدم چرا این گونه می اندیشند.
پاسخ گفتند: « شمار بازدید آن دو وبلاگ با شتاب بیشتری افزایش می یافت و نیز ما را از سر زدن به تک تک این و بلاگ ها آسوده می ساختی »
پاسخ دادم : « در مورد شمار بالا یا اندک بازدید وبلاگ ها خیالی نیست. من این ها را برای دل خودم می نویسم. اما در مورد دومی هم خیال من آسوده است ، چون می دانم هر یک از شما بنا بر سلیقه ی ذهنی تان به سراغ برخی می روید و برخی دیگر را رها می کنید ! »
گفتند : « مثلن همین وبلاگ دایی جان ناپلئون را نمی توانستی جزئی از وبلاگ ایران بد آن لاین قرار دهی ؟ فکر می کنی واقعن لازم بود یک وبلاگ جداگانه به یک سریال اختصاص دهی ؟؟ یا نوشته هایت درباره ی صادق هدایت را در یک وبلاگ جدا نگذاری که مجبور نباشی این قدر دیر به دیر به روزشان کنی ؟؟؟ »
پاسخ دادم : « اتفاقن همین دو وبلاگ و نیز وبلاگ از فراز آتشگاه ، از مهم ترین کارهایم هستند ، هر چند دیر به دیر به روز شده و در اندازه ی یک آرشیو قرار بگیرند. »
واقعن هم این گونه می اندیشم. به ویژه در مورد این وبلاگ.
نه ، شاید حتا « علویه خانوم ( این آئینه ی تمام نمای لمپنیزم ایرانی ) » صادق هدایت به تنهای - ونه صرفن خود او - هم چون « دایی جان ناپلئون » ایرج پزشک زاد ، « حاجی بابای اصفهانی » جیمز موریه ( میرزا حبیب اصفهانی ) ، و حتا « صمد آقا » ی پرویز صیاد از جمله آثاری باشند که آن چنان جایگاهی در توصیف جامعه شناختی و روان شناختی اجتماع در حال گذار ایرانی دارند ، که می شاید و می باید که هر یک وبلاگی جدا و منحصر به خویش داشته باشند.
هر چند که این وبلاگ ها به دلیل گرفتاری ها و دردسرهای پرشمار نویسنده و با دو دست ، چندین و چند هندوانه بلند کردن او دیر به دیر به روز شوند !
بزرگ ترین ترور شخصیت درباره ی صادق هدایت پیرامون خودکشی او بوده و هست. این کار در حالی انجام شده و می شود که صادق هدایت یگانه فرد خودکشی کننده در ایران و جهان نبوده و نخواهد بود !!
یکی از دلایلی که هم اکنون به ناشران در رد درخواست شان برای انتشار آثار صادق هدایت بیان می شود ، همین خودکشی اوست :
« آثار صادق هدایت جوانان جامعه را به پوچی و افسردگی و خودکشی می کشاند. »
یکی از مشاهیر ماندگار این سرزمین که او نیز هم چون صادق هدایت خودکشی کرده است ، جهان پهلوان نامدار ، محجوب و مغموم - غلامرضا تختی - بوده است.
آن شنا و غرق شدن تاریخی « صمد بهرنگی » نا آشنا به فن شنا و نیز تصادف « فروغ فرخزاد » با درخت و جدول کنار خیابان هم ماهیتی دقیقن خودکشانه داشته است.
به امید پروردگار ، به زودی فهرستی از مشاهیر خودکش را در همین وبلاگ درج خواهم نمود. این مقاله را درباره ی خودکشی شادروان جهان پهلوان تختی بزرگ ، تختی همواره ماندگار سال پیش در پی پژوهش های فراوان نوشتم که هم اکنون بار دیگر آن را دراین جا درج می نمایم :

این جا ایران است.سرزمین پیش بینی ناپذیرترین شیران !
ایرانی بی حماسه ، بی استوره مرده است.و ایران از پر حماسه ترین و پر استوره ترین سرزمین هاست.
گمانه زنی و گزافه گویی در ساخت و پرداخت بیشتر این حماسه ها و استوره ها پیدا و پنهان است.
غلامرضا تختی ، بچه ی نیک نام خانی آباد یکی از این گونه استوره هاست.
از قهرمانی ها و پهلوانی های این جهان پهلوان بسیار گفته اند و نوشته اند.
در مورد مرگش نیز.
اما آن چه در مورد « مرگ تختی » گفته اند حرف و سخن بسیار دارد.
ذهن مبتلا به بیماری استوره سازی ما ایرانیان ، جهان پهلوان زنده را عشق داشت و جاوید شدن در ایران نیازمند حماسه و استوره شدن است. این گونه بود که تختی باید اسطوره می شد و چه چیز در ایران بیش از « مرگی در قامت شهادت » استوره آفرین بوده و هست ؟!؟
تختی مرد.خودکشی کرد.با زهر .
در هتل آتلانتیک خیابان تخت جمشید (طالقانی) تهران که امروز هتل اطلس نامگذاری شده است.
اگر تفنگ شکاری اش را پذیرش هتل نگرفته بود ، احتمالن با گلوله خودش را کشته بود.همانند ارنست همینگ وی.
غلامرضا تختی مرد.خودکشی کرد.ACTIVE SUICIDE و نه چون فروغ فرخ زاد و صمد بهرنگی که INDIRECT و PASSIVE همین کار را به ترتیب با رانندگی SUICIDAL و شنای SUICIDAL انجام دادند.
این ذهن استوره پرداز و حماسه ساز و مرگ اندیش ایرانی بود که تختی را کشت !
تختی بازنشسته ، که اکنون دیگر قهرمان نبود و مدالی به چنگ نمی آورد ، تنها بود.از آن چه برخی اطرافیان و دوست دارانش می گویند - و در تصاویرش نیز رنگ و بویی از آن پیداست - تختی یک جزء شخصیتی افسرده ( DEPRESSIVE PERSONALITY ) داشته است.تختی حتا به سینما نیز - که یگانه نقطه ی اشتراک دلبستگی های او و همسرش بود - تنهایی می رفت.تختی تنهایی را دوست می داشت.تنهایی تختی از جنس تنهایی شخصیت اسکیزویید (SCHIZOID ) نبوده است.نیز نمی توان تنهایی تختی را برآمد اختلال خلقی شدید ( MAJOR DEPRESSIVE DISORDER )دانست.چه اگر هریک از این دو بود ، مدال های رنگارنگ کشتی را به چنگ نمی آورد.
تختی چون بسیاری از آدمیان نا معمول MIXED PERSONALITY داشته است.
به باور من صفات و اختلالات شخصیت پیچیده ی او عبارتند از :
۱-صفت شخصیتی خودشیفته ( NARCISSISTIC PERSONALITY TRAIT )
۲- صفت شخصیتی مرزی - آشوب ناک ( BORDERLINE PERSONALITY TRAIT )
۳-صفت شخصیتی وسواسی - جبری ( OBSESSIVE - COMPULSIVE PERSONALITY TRAIT )
۴- اختلال شخصیت افسرده ( DEPRESSIVE PERSONALITY DISORDER )
و همین چهار ویژگی و اختلال شخصیتی در کنار عواملی که در زیر می نویسم ، به خودکشی او انجامید.
اما این جا ایران است و این جا استوره ها باید چون رستم دستان کشته شوند.بزرگان را مرگی در خور می باید ، مرگی در قد و قامتی رشید و برازنده چون شهادت.پس شگفت نیست که ذهن اسطوره پرداز ایرانی این مرگ را جلوه ای درخور بخشد و پوششی شایسته و بایسته پوشاند !!
اختلال شخصیت مرزی (BORDERLINE ) و خود شیفته (NARCISSISTIC ) جلال آل احمد به تنهایی از به آب زدن خودکشانه ی صمد بهرنگی ، یک شهادت ساخت.ذهن جمعی یک ملت - آن هم اجتماع ویژه و یگانه ی ما ایرانیان - چنین توانایی ای ندارد ؟!؟
تختی بازنشسته شد.بازنشستگی برای قهرمانان ورزشی جهان - و نه فقط ایران - رخدادی بس ناگوار است .در قد و قامت یک فاجعه.قهرمانان بزرگ - که اغلب ویژگی های گروه شخصیتی CLUSTER B ( NARCISSISTIC - BORDERLINE - HISTERIONIC - ANTISOCIAL ) - یعنی خودشیفته ، مرزی ، نمایشی و ضد اجتماعی - را دارند ، اگر به جرگه ی مربیان حرفه ای کامیاب رشته قهرمانی خود وارد نشوند ، حال و روز بدی پیدا می کنند.
کافی ست به رخدادهای همین چند سال گذشته ی برخی پیشکسوتان کشتی مان بنگریم.
« م. ک.» قهرمان ۷۴ کیلویی آسیا و ایران در ژاپن « سلطان وحشت » شد و آبرویی برای ما ایرانیان در سرزمین آفتاب تابان باز نگذاشت.پول کارگران دور از وطن را می گرفت و با وعده ی پرداخت سود و بهره ، آن را بالا می کشید و اگر کسی برای گرفتن پولش پای فشاری می نمود ، او را با قطع کردن انگشت و بریدن گوش و احتمالن تجاوز بدرقه می نمود.یاران و سپاهی گرد آورده بود.پلیس بین الملل او را گرفت و به ایران آورد اما با یاری وکیلش از ایران گریخت !
« ب. ی. » - دارای گردن آویز نقره و برنز آسیا - سالی یک بار از زندان بیرون ی آید و چند هفته ای بعد دوباره به جرم دزدی پراید به زندان باز می گردد !
این دو را تنها برای نمونه می نویسم و گرنه داستان به بی راهه کشیده شدن قهرمانان رشته های رزمی و قدرتی بسیار بیش از این هاست !!
برای یک قهرمان با شخصیت پر مایه ی خودشیفته (NARCISSISTIC ) پایین آمدن از فراز دشوار است و او را به شدت و پر شتاب به سوی چاه عمیق اختلال افسردگی ماژور فرو می برد.
اما مشکل تختی تنها بازنشسته شدن نبود.
تختی با همسرش مشکل داشت.نه بر سر رژیم غذایی پس از زاده شدن بابکش که در هفته نامه ی « همشهری جوان » نوشته شده.مشکل تختی با شهلا بیش از این ها بوده است.
به راستی ما ایرانیان از « شهلا ت. » - بانوی فداکار تختی و مادر همواره دل نگران بابک - چه می دانیم ؟
این روزها که هذیان ها و کژ پنداره ها ، به سان ابرهای تیره و سنگین کم کم دارد از مرگ آمیخته شده با اسطوره وحماسه ی غلامرضا تختی کنار می رود ، سخن هایی نادرست هم پراکنده می شود.
اکنون اگر ذهن استوره پرداز و ستم دیده پرور ایرانی بخواهد خودکشی تختی را باور کند ، می کوشد تا آن را جاودانه سازد !
ایرانی نه مظلوم دوست ، که مظلوم پرست است !
این منطق ما ایرانیان هوشمند است که جای مان را به سبب هوش اجتماعی شگرف مان باید کنار ممالک عقب مانده ی گیتی جست و جو نمود !
در میان پیوند های پر فراز و نشیب مشاهیر معاصر ، دو ازدواج برای من نشان و نماد (SYMBOL ) ناهماهنگی مشکل ساز شخصیتی است:
ازدواج « فروغ فرخ زاد و پرویز شاپور »
و
زناشویی « شهلا ت. و غلامرضا تختی »
شهلا هفده هژده ساله بوده که با تختی - بزرگمرد تاریخ کشتی و ورزش ایران - پیمان زناشویی می بندد.گویا پسر شرمگین و شریف خانی آباد پیش از این پیوند ، هیچ گونه همآغوشی نداشته بوده است.
نه به دلیل « ناتوانی جنسی » - که شباهت فراوان فرزندش بابک به او شاهدی آشکار برای ناتوان نبودنش است - بلکه به سبب شرمگین و حیا مدار بودن بیش از اندازه ی او ؛ عنصری که از اختلال شخصیت افسرده اش می آمد.
نجابتش نیز اجازه نمی داده که راه و رسم کام یابی و کام دهی را از دوستان کارآزموده اش بپرسد.
نا آگاهی تختی فراتر از همبستری و همآغوشی بود :
تختی از پدیده ای به نام « زن » چیزی نمی دانست. حتا اندکی !
تختی در نیمه ی نخست سده ی چهاردهم خورشیدی زاده شد و در همان نیمه خود را کشت.
زاده ی نیمه ی دوم این سده نبود که در نوزده سالگی نود ساله را از آموزه ها و آزموده ها شگفت زده کند !
شهلا هر چند دختری امروزی - به روز روزهای دهه ی چهل خورشیدی ایران پیش از انقلاب اسلامی - بود ، اما دخترکی خوددار و سر به راه بود. از جنس آن دخترکانی که آن ها را دیگر بیشتر باید لا به لای خاطره ها و داستان های روزگار گذشته جست و جو نمود. توان آموزش تختی را نداشت.
شهلا دخترکی هنجار گرا و پر آرزو ، زاده ی سیاره ی ونوس بود و نه آزمندی ماجراجو از سیاره ی « زهره » !!!
همه ی آن چه روزنامه های زرد دوران گذشته درباره ی « بی وفایی » و « پیمان شکنی » او نوشته اند ، پرت و پلاست. مزخرفی بیش نیست !
تختی راه و رسم زن داری را نمی دانست. او ناتوان جنسی نبود؛ از « هنر هم آغوشی » و « مهارت های جنسی » نا آگاه و بی بهره بود. درست برخلاف رت باتلر ، کلارک گیبل ، مارلون براندو ، ....... و شازده اسدالله میرزا !
این گلوگاه هر جدایی و تنگه ی هر ناکامی زناشویی ست.
در اجتماع های عقب مانده ای چون ما که سرشتی دیرینه در چشم فرو بستن بر واقعیتی به نام SEXUALITY دارند ، بیشتر !
تختی - این پهلوان جاوید و دلاور مرد ماندگار - در تشک کشتی غوغا می کرد ، اما نجابت ذاتی اش او را از کارآیی شایسته و دارا بودن ظرافت های زناشویی و هم آغوشی لازم در « گود زندگی » باز می داشت.
با دارا بودن « توانایی جنسی مردانه ( POTENCY ) » ، داستان ناهماهنگی زناشویی ( MARITAL DISCORD ) پایان نمی یابد. نا هم خوانی و نا همتایی میان دو شریک و همبستر زندگی به « ناهماهنگی زناشویی » می انجامد.
نه ، اشتباه نشود ! « جهان پهلوان نازنین » مان دچار ناتوانی جنسی نبوده است ، شباهت فراوان و چشمگیر بابک به سیمای همواره ماندگار او بر توانایی جنسی و مرد بودن او فریاد می زند !!
تختی و همسر همواره خوددار و فداکارش - که در همه ی این سی و نه سال با شرم و حیای « زن نجیب ایرانی » سکوت را یگانه چاره و گریز دیده است - دچار COUPLE PROBLEM بودند. سامانه ی زناشویی آنان (MARITAL UNIT ) کارآمدی و بایستگی لازم را نداشته است.
نبود و کمبود اطلاعات (LACK OF INFORMATION ) ، اطلاعات نادرست (MISINFORMATION ) و ترس کارکردی ( PERFORMANCE FEAR ) چنین برآمدی داشته و دارند.
درست همان هایی که آماج DUAL SEX THERAPY و رفتاردرمانی شناختی SEX THERAPY قرار می گیرند.
اما عرصه ی همبستری ، یگانه حیطه ی زناشویی نیست.
تختی و همسرش نه خود هماهنگی شخصیتی داشتند و نه والدین شان. این پیوند از همخوانی فرهنگی ، مذهبی ، اجتماعی - اقتصادی و نسلی ( سن و سالی ) نیز بی بهره بود.
پیمان زناشویی کامیاب هفت شرط دارد که امضایش با متخصص مشاوره ی ازدواج ( MARRIAGE COUNSELING ) است و یک شرط همخوانی پزشکی - بهداشتی ( برای نمونه : تالاسمی ) که آن را باید متخصص ژنتیک و آزمایشگاه مربوط به آن تآیید نماید.
هفت شرط مورد نظر مشاور خبره از این قرارند :
۱- همخوانی غریزی - جنسی
۲-همخوانی شخصیت ( PERSONALITY ) دو نفر
۳- همخوانی شخصیت پدرو مادر دو نفر
۴-همخوانی طبقه ی اجتماعی - اقتصادی ( SOCIO - ECONOMIC STATUS ) دو نفر و دو خانواده
۵- همخوانی باورهای مذهبی دو نفر و دو خانواده
۶- همخوانی جایگاه فرهنگی ( CULTURAL ) دو نفر و دو خانواده
۷- همخوانی سن و سالی ( نسلی ) دو نفر
گره ی زناشویی تختی این شرایط بود.
شهلا شخصیتی دانشگاهی داشت.او دانش جو ی علوم آزمایشگاهی ای بود که میانه ای جدی با کتاب و ادبیات و اندیشه و هنر داشت.به نشست ها و گفت و شنودهای روشنفکری و ادبی دلبسته و سرشته بود.
همان حیطه هایی که جهان پهلوان خانی آبادی با آن ها به کلی بیگانه بود و پسرش بابک بیش از اندازه خود را به آن آویخت.
ازدواج تختی را از تنهایی همیشگی اش نجات نداد. تنها ترش نمود و البته سرخورده و ناکام !
پیوند نادرست این گونه قربانی می گیرد. شهلا رنج دیده تر از جهان پهلوان است.او بیشتر از غلامرضای محبوب مان ، قربانی این پیمان سراسر اشباه شد. قربانی ای که چاره ای جز گریز از اجتماع و بزرگ کردن یادگار تختی بزرگ نداشت.چه می توانست بکند در این سرزمین مدارهای صفر درجه ؟!؟
تختی پس از شکست در بازگشت از بازنشستگی - دست نیافتن به مدال در مسابقه های ۱۳۴۵ (1966) تولیدو - افسرده شد.دیگر در اجتماع هم جایگاه پرشکوه گذشته را نداشت ، هر چند احترامی در خور و ویژه داشت.بسیار بیش از آنانی که سال به سال مدال طلا ردیف می نمودند اما به یک دهم خوشنامی تختی دست نمی یافتند.تختی دیر فهمید که این اجتماع شیرنشان را شیرمرد زنده خوش است !
از مال دنیا هیچ نیندوخته بود.با رد کردن سناتوری و عضویت در « جبهه ملی » و نزدیکی به آیت الله طالقانی ، نظام و دربار پهلوی را نیز از دست داده بود.اهل کاسه لیسی و مجیزگویی بزرگان هم نبود.
دلیرمرد سرزمین آریایی شیرمردی آزاده بود.شیرتر از آن چه بر پرچم شیر و خورشیدنشان سرزمینش نقش بسته بود.درفشی که بارها و بارها در مسابقه های بین المللی بر دوش گرفته بود.
تختی هیچ گاه در خانواده ی همسرش جا نیفتاد.او می بایست با خانواده ای مذهبی و همسری از اجتماع هماهنگ با مادر و دو خواهرش وصلت می کرد.تختی به خاندان زنش و خود زنش نمی خورد.دو خانواده و دو خاندان از دو جنس کاملن متفاوت بودند.هیچ یک بد نبودند. به هم نمی خوردند.
افسردگی تختی رو به شدت نهاد.همانند افسردگی سال های واپسین صادق هدایت و فروغ فرخزاد.
با شهلا بگو مگو می کرد.دیگر حتا با او به سینما هم نمی رفت.سانس های آخر سینما را به تنهایی می رفت و گوشه ای دور از همه می نشست و پس از پایان فیلم ، تا پاسی گذشته از شب در خیابان ها قدم می زد.دیگر همه چیز رنگ و بویش را برای شیرمرد ایران زمین از دست داده بود.شگفت نیست اگر دل پر مهر اما افسرده ی شیرمرد به بابکش نیز سرد شود.
تختی از آن جا رانده بود و از این جا مانده.رفت و آمد خانوادگی درخوری نداشت که او را دست کم در خانه نگاه دارد تا احتمالن یکی از این آشنایان با « عمه درمانی » های مرسوم یا تشویق به مراجعه به درمانگری خبره چاره جویی بکند.افسردگی نیز افزون شده بود.افسردگی خلق و خوی آدمی را تنگ می کند و بر مشکلات زناشویی و زندگی مشترک می افزاید.
و این چنین شیر دلیران و دلاورمرد ایران حاصل کوشش ها و واقعیت (REALITY ) زندگی اش را بسیار دور دست تر از آرزوها و رؤیاهای ایده آلش یافت و سرنوشتی به از آن نجست که خود را با سیانور راحت کند.او آرام و با اشک میلیون ها هم میهنش در خاک خفت و شهلا و بابک سه ماهه اش را با نگاه سنگین این اجتماع خشن تنها گذاشت.
ای کاش تختی و شهلا پیش تر طلاق گرفته بودند و سپس هر یک ازدواجی درست و منطقی می نمودند و رستم این چنین از شاهنامه نمی رفت ! آری جدایی ( طلاق ) گاه بهترین درمان در حیطه ی مشکلات زناشویی است. درمانی که از خودکشی و یا همسر کشی و خانواده کشی به خوبی پیشگیری می کند.
تختی خود را کشت.همانند بسیاری از بزرگان تاریخ.
درست همانند صادق هدایت و فروغ فرخزاد.
جان هر سه ی اینان را « افسردگی ژرف (MAJOR DEPRESSION ) » گرفت.بیماری ای که شایع ترین بیماری گیتی در ۲۰۲۰ میلادی خواهد بود.
اکنون آیا هنگام آن نیست که به جای بازجویی از شهلا به هزاران اتهام خود کرده و خود ناکرده ، به دلجویی از این زخم خورده ی سرنوشت بپردازیم ؟
به راستی او رنج کشیده تر از جهان پهلوان دلبندمان نیست؟؟
سکوت شهلا سرشار از ناگفته هاست ، اما آیا این اجتماع ریاکار استوره پرداز توان ذهنی درک دردهای او را دارد ؟؟؟
آیا هنگام آن فرا نرسیده است که در اصول و مفاهیم فکری ، روانی و اخلاقی اجتماع مان باز اندیشی نماییم و ساده و آسان نیندیشیم و حکم ندهیم ؟!؟
نه ، این نوشته برای تطهیر رژیم پهلوی سرنگون شده نوشته نشده است ؛ که نظام پادشاهی تختی را دشمن و ستیزه جو یافته بود و با بستن و تنگ کردن زندگی بر جهان پهلوان ، افسردگی او را گسترده تر و ژرف تر نمود. سرکوب تختی از سوی عوامل رژیم گذشته بی گمان در خودکشی او نقشی جدی و انکار ناپذیر داشته است. آن که دانه ی خشم و تحقیر روا می دارد ، توفان کینه و انتقام برداشت می نماید. این گونه است که پروانه ی فروهر در پیشاپیش تشییع کنندگان تختی ، شهادت و کشته شدن او را به چنگ ساواک فریاد می زند تا پرده از رخ واقعیت بر افکند و حقیقت را به پندار خود هویدا سازد.
ننگ کشتن تختی این گونه بر پایه ی کینه و انتقام جمعی اپوزیسیون و روشن فکران تا توده ی اجتماع بر دامان پادشاه و نظام پادشاهی نشست و دهه ها زدوده نشد. هر کار تاوان دارد ؛ ستم گری و تحقیر روا داشتن نیز بی پاسخ نمی ماند.
اما شرم ستایی و حیا مداری بیش از اندازه ی این اجتماع ده رو ، صد رنگ و هزار خون نیز نقش کمتری در خودکشی دلاور همیشه ماندگار نداشته است ! هر چیر اندازه ای دارد ؛ شرمگینی و حجب و حیا مداری نیز همین گونه است. با شرم و حیای بیش از اندازه خانواده ها فرو می پاشند و مردان و زنان - حتا جهان پهلوانان نیرومند و استوار - خود را به نابودی و مرگ می سپارند.
باز اندیشی و نو آوری در عرصه ی واقعیت های زندگی آدمیان - و از جمله زندگی ج.ن.س.ی و زناشویی آنان - بی گمان این روزها مهم تر ، ارزشمند تر و سودمند تر از هر هنگام دیگر است.
به آمار آسیب های اجتماعی و صفحه ی حوادث و اجتماعی روزنامه ها نیک و ژرف بنگرید ....

ماسکوت ( La Mascotte )
موسیو ایزاک صاحب « ماسکوت » پیرمردی ارمنی یا یهودی بوده ، اهل فرانسه.
در حدود سال های ۱۳۱۵ و ۱۳۱۶ گویا برای اداره نمودن هتل رامسر یا یکی دیگر از هتل های پهلوی استخدام شده و به ایران آمده بوده است.
در سال های پس از شهریور از کار هتل داری دست کشیده و به تهران آمده و در خیابان فردوسی زیر خیابان کوشک کنونی مغازه ای اجاره کرده بوده است.
بالای این مغازه ، دو سه تا بالاخانه بود که خودش و خواهرش و خواهرزاده ی یتیمش زندگی می کرده اند.نام خواهرزاده ی موسیو ایزاک « ککو » بوده که دست راستش از مچ فلج و خم بوده است.
صورتی ذوزنقه ای داشته و پای راستش هم می لنگیده است.موهایی وز کرده به صورت بیش از سی ساله اش حالتی منحصر به فرد می داده است که آسان از یاد نرود.
ایزاک نام کافه اش را « ماسکوت » گذاشته بوده اما نامی روی تابلو یا شیشه ی مغازه نوشته نشده بوده است.یعنی مغازه اصلن تابلویی نداشته و گویا نام « ماسکوت » را خود ایزاک بر سر زبان ها انداخته بوده است.
« ماسکوت » یک پیش خوان کوچک داشته ، با چهار ، پنج تا میز و صندلی در فضایی به مساحت بیست متر مربع.محیط ماسکوت بی شباهت به دکه های فقیرانه ی سی سال پیش تر پاریس داشته است.
دکه ی موسیو ایزاک دم غروب باز می شده و تا پاسی از شب گذشته باز بوده است.روزها خواهر و خواهر زاده اش خوراک شب مشتریان را فراهم می نموده اند.
غذای ماسکوت همگی بدون گوشت و پاکیزه بوده و با ظرافت خاصی درست می شده است.غذاهایش عبارت بوده از : خیار ، گوجه فرنگی ، عدس و لوبیا ی پخته ، تخم مرغ آب پز ، کلم پیچ خرد کرده ، کاهو ، اسفناج پخته ، ترب ، تربچه ، سبزی خام و ...........
موسیو ایزاک یک پریموس نیز داشته که اگر مثلن کسی نیمرو می خواسته برایش درست کند.
صادق هدایت دم غروب از کافه ی فردوسی به سوی ماسکوت راه افتاده و اغلب کسانی که بر سر میز او در کافه ی فردوسی بوده اند ، به دنبال او راه می افتاده اند و به ماسکوت می رفته اند.
مشتری های ماسکوت از طبقه ی خاصی بوده اند ، زیرا غذای ماسکوت باب دندان مردم معمول کافه رو نبوده است. می توان گفت که مشتریان این کافه دوستان و آشنایان نزدیک هدایت بوده اند.
از جمله ی افرادی که به ماسکوت می رفته اند ، می توان به پروفسور محسن هشترودی ، ذبیح بهروز ، دکتر پرویز ناتل خانلری ، پرویز داریوش ، داریوش سیاسی ، حسن قائمیان ، دکتر روح بخش ، فریدون فروردین ، هوشنگ فروردین ، مهدی آزرمی ، اکبر مشکین ، شهید نورایی ، صادق چوبک و انجوی شیرازی و ................. اشاره نمود.
البته برخی از کسانی که نام برده شده اند ، شاید بیش از یکی دو سه بار به ماسکوت نرفته باشند ولی بقیه تقریبن هر شب در ماسکوت بودند.
صادق هدایت پس از مصرف غذای اندک و کمی مشروب در ماسکوت ، گاهی با « دکتر هالو ( روح بخش ) » و گاهی با دیگری به بازی تخته نرد می پرداخته است.یکی از شیرین ترین اوقات محضر هدایت هنگامی بوده که او در ماسکوت با دکتر هالو یا کس دیگری از حواریون خود که جرات کرده بود تا با صادق خان تخته بازی کند ، به بازی نرد می پرداخته است.
شوخی های فی البداهه ی هدایت پشت سر هم از دهان بیرون می پریده است:
« این دیگه خیر خونه شد » ، « کبود و سیاهت می کنم » ، « کاری به سرت بیارم که صدای یاقدوست به فلک برسد » ، « یک دو با یک » ، « این دیگه خیر خونه است » ، ............
این ها هنگامی بوده که طاس خوب آمده بود اما اگر طاس بد می نشست ، دشنام و متلک را حواله می نمود :
« ریدمون شد » ، « نصیب نشه ! » ، « خاک بر سر ! » ، « گندش در اومد » ، « افتضاح ! » ، « Merde » ، ...............
باری تنها تفریح هدایت در ماسکوت همین تخته نرد بوده است.
هر چند هدایت گاهی هم در ماسکوت به بازی شطرنج می پرداخته اما هنگام بازی شطرنج هیچ گونه شوخی و مزاح نمی کرده و آرام و اندیشمند بوده است.
گویا هدایت ترحمی خاص به آن دختر فلج ماسکوت داشته و یک مجسمه ی سرامیک به او هدیه داده بوده که همواره در دید مشتریان بوده است.

کافه رستوران هتل نادری
شاید تنها پاتوق صادق هدایت که کماکان برپا ست و صادق هدایت اغلب - به ویژه در تابستان - شام خود را در آن جا می خورده است ، کافه رستوران هتل نادری است.
باغچه ی این کافه مانند اکنون درخت و گل وگیاه و حوض ذاشته است.
صادق هدایت هنگام شام میزی را برمی گزید و فارغ از موزیک کافه که گویا آن را چرند می دانسته ، با چند تن که گرد میز او بوده اند ، شام می خورده است.
قرار جمع بر این بوده که هرکس - جدا از این که چای و قهوه و شیر کاکائو بخورد و یا شام - دنگ و پول خود را بپردازد تا کسی بر دیگری تحمیل نشود.هدایت و دوستانش حدود ساعت ده تا یازده شب از آن جا بیرون می آمده و از یکدیگر جدا می شده اند.
به طور معمول شام هدایت شامل یک تخم مرغ آب پز یا دو خیار ، یک یا دو گوجه فرنگی ، کمی سبزی خوردن و تربچه و پیازچه و کمی مشروب بوده است.
دوستانش هر یک غذای خود را سفارش می داده اند.
از جمله کسانی که در این کافه گرد هدایت می آمده اند ، می توان به شهید نورایی ، خانلری ، بقایی ، رحمت اللهی ، دکتر روح بخش ، پرویز داریوش ، حسن قائمیان ، عماد سالک و ............... اشاره نمود.

کافه رستوران باغ شمیران
این کافه که بالاتر از چهارراه استانبول بوده ، گذشته از شیرینی فروشی دارای باغچه ای بوده است.
بر زمینش خاک رس ریخته و در میان آن ، درختان بید و افرا با گل های لاله عباسی ، پیچک و نیلوفر کاشته بوده اند.
فضایی بوده که حدود صد تا صندلی را در خود جای می داده است.
میز و صندلی ها را لا به لای درخت ها می گذاشته اند و ارکستر و گاهی مطرب های روحوضی می آورده اند.
این کافه به طور معمول پاتوق لات های پول دار بوده است اما هر از چند گاهی که صادق هدایت به آن جا می رفته سر میزی می نشسته که به کلی از آن دور و نیز پشت به ارکستر و مطرب باشد.
هدایت معمولن آخر شب های تابستان تا اویل پاییز به این کافه می رفته و اغلب چیز زیادی آن جا به جز یک خیار و گوجه فرنگی با یک استکان ودکا نمی خورده است.

کافه رستوران پرنده ی آبی
این کافه رستوران در نبش میدان فردوسی بوده است که اکنون به جای بخشی از آن " داروخانه ی ورامین " و به جای بخش دیگری از آن ، مغازه ی " اوری " قرار دارد.
" پرنده ی آبی " ، کافه رستورانی محقر ، بدون هیچ زینت و زیور و منظره ی چشمگیری بوده که پاتوق دکتر روح بخش بوده است.غذاهای این رستوران چندان گران نبوده و بیشتر مشتریان آن را شماری ارمنی و تعدادی مسلمان تشکیل می داده اند.
صادق هدایت در پاییز و زمستان که گه گاه به " پرنده ی آبی " می رفته است ، در آن جا تخته نرد هم بازی می کرده است.

کافه رستوران کنتی نانتال
در ماه های تابستان این کافه - که بعدها به " شمشاد " تغییر نام داد - پاتوق سر شب هدایت بوده است.
این کافه درست رو به روی کافه قنادی فردوسی بوده و باغچه ای بزرگ با چفته های مو داشته است که میز و صندلی ها زیر این چفته های مو بوده است.
چند درخت نارون بزرگ و چند درخت سپیدار و تبریزی نیز داشته و روی هم رفته جای دلنشین و با صفایی بوده است.موزیک و ارکستر فرنگی داشته و در حدود سه چهار هزار نفر را در خود جای می داده است.
این کافه رستوران در تابستان شلوغ می شده است.
در همین مکان بوده که صادق چوبک و حسن قائمیان نوشته ها و ترجمه های خودشان را " از لحاظ " هدایت می گذرانده اند و به بحث های ادبی پرداخته و از کتاب هایی که تازه خوانده بودند ، سخن بر زبان می آورده اند.

کافه ی فردوسی
صادق هدایت کافه ی فردوسی را از حدود سال های ۱۳۲۲ به بعد پاتوق خود کرد.
این کافه در خیابان استانبول بوده و صاحب آن پیرمردی ارمنی مشهور به « سبیل » بود.وی مردی کاتولیک و بی فرزند بوده و مایه ی شهرتش به دلیل داشتن سبیل های بسیار درشت و بزرگ .
این کافه از کافه های خوب و به روز زمانه ی خود بوده است.
میزهای چهارگوش با رویه ی سیمان موزاییک و با پوششی شیشه ای بر آن داشته است.
این کافه پس از آن که هدایت آن را پاتوق خود کرد ، بسیار گرفت.
هدایت به گونه ی معمول هر روز عصر ( و در سال های آخر ، هر روز صبح و عصر ) به کافه فردوسی می رفته و پس از خوردن شیر قهوه به خواندن روزنامه ها و مجلات فرنگی ( گهگاه فارسی ) و کتاب می پرداخته است.
ساعت ورودش به کافه در حدود ده و نیم صبح بوده و معمولن دو ساعتی در آن جا می مانده است.
به طور معمول هدایت روزها در جمع کسانی که بر سر میز او می آمده اند ، کم تر حرف جدی می زده و اگر کسی هم موضوعی جدی پیش می کشیده ، هدایت اغلب او را سفت و سخت دست می انداخته و شوخی های بی درنگ ( فی البداهه ) و آنی ساخته ی خود را به او می انداخته است.
اما شیوه ی رفتار هدایت در شب ها درست بر خلاف این بوده و او پس از خوردن خوراک گیاهی و شاید تخم مرغ ، با کمی ودکا ، به بحث جدی می پرداخته است.
کافه ی فردوسی در سال های پس از ۱۳۲۲ مرکز گرد آمدن دسته های گوناگون روشنفکری و سیاسی بوده است.
نیشخند ها و متلک های و نغز گفته های پر معنای نویسنده ی بوف کور - که دیگر برای خود جایگاهی شناخته شده ، دست کم نزد خواص پیدا کرده بود - همگان را گرد میز او می آورد.او گاه به بحث درباره یکتاب یا نوشته ای که خوانده بود ، می پرداخت اما هرگز وارد بحث های سیاسی نمی شد و این گونه بازی ها را مسخره و پوچ و بی حاصل می انگاشت.او در آن سال ها از اصلاح واقعی اجتماع عقب مانده و پر نیرنگ و دروغ پیرامون خودش نا امید شده بود.
کافه ی فردوسی در زندگی روشنفکری و اجتماعی صادق هدایت و تاریخ روشنفکری ایران زمین جایگاهی ویژه و ماندگار دارد که هنوز آن چنان که باید و شاید از سوی تاریخ نویسان « تاریخ روشنفکری معاصر ایرانیان » مورد ارزیابی و پژوهش قرار نگرفته است.

کافه رستوران ژاله ( رز نوار )
این کافه نخست " رز نوار " نام داشته و اسحق افندی از اهالی ترابوزان ترکیه آن را اداره می کرده است.
مکان آن در خیابان لاله زار نو ، بالاتر از سینمای متروپل بوده است.
کافه رستوران ژاله ، نخستین پاتوق هدایت س از شهریور ۱۳۲۰ بوده است.
روزها فقط کافه اش با چای و قهوه و شیرینی باز و دایر بوده است.شب ها نیز رستوران کافه که از چند دهنه مغازه با یک باغچه ی کوچک در شت مغازه ها - به عنوان نشیمن تابستانی مشتری های رستوران - برقرار بوده است.
هدایت گاهی پیش از ظهر بین ساعت ده تا دوازده به آن جا می رفته اما بیشتر بعدازظهر ها در کافه می نشسته که ساعت آن هم بر حسب فصل متفاوت بوده است :
در بهار و تابستان ، از ساعت پنج تا هفت و نیم
و در پاییز و زمستان ، از ساعت چهار تا شش.
از دوستان گرد هدایت در این کافه می توان به پرویز ناتل خانلری ، صادق چوبک ، عبدالحسین بیات ، انجوی شیرازی و .... اشاره نمود.
نوشتن پیرامون پاتوق های صادق هدایت ادامه دارد .......

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد
( دکتر شفیعی کدکنی )
در مورد صادق هدايت و زندگي ، آثار ، انديشه ها و مرگ خود خواسته اش ايرانيان و خارجيان فراوان نوشته اند . با اين وجود هنوز پس از گذشت يك صد و چهار سال از زاده شدن و نزديك به پنجاه و شش سال از خود كشي او به شناخت درست ، علمي و منطقي در مورد اين پيش تاز نسل دوم روشنفكران دوره ي گذار از سنت و استبداد به مدرنيته و مشروطه نرسيده ايم ...
براي شناخت صادق هدايت افزون بر رويكرد هاي ادبي و فلسفي ، از متد هاي گوناگون روان كاوي ، روان شناسي ، روان پزشكي و مانند آن نيز بهره جسته اند اما از آن جا كه اين نوشته ها اغلب به بررسي همزمان زندگي خصوصي ، كوشش هاي ادبي و فرهنگي ، انديشه هاي فلسفي ، داستان ها و شخصيت هاي داستاني ، و شايعات و شنيده هاي با پايه و بي پايه پرداخته اند ، در شناساندن شخصيت اين ذهن پيش تازچندان راه گشا و روشن گر نبوده اند .
از اين رو كوشش من در اين نوشتار بر اين است كه تنها به بيان ويژگي هاي شخصيتي صادق هدايت بپردازم و نقد و تحليل روي كرد هاي ادبي ، فرهنگي و فلسفي و نيز زندگي خصوصي او را به هنگامي ديگر و فراغتي بيشتر واگذار نمايم . هر چند در ارزيابي روان شناختي صادق هدايت لازم است بر ويژگي هاي خلقي او نيز تامل و پژوهش لازم انجام شود .
چه برخی او را دچار افسردگی عمیق افزون شده بر دیس تایمی ( کج خلقی ) می دانند و برخی دیگر دارای ویژگی های افسردگی دو قطبی نوع دوم ( افسردگی عمیق به همراه دوره های هایپومانیا ) و یا سیکلوتایمی ( خلق ادواری ). البته برخی روان پزشکان و روان شناسان نيز بر این باورند که او دچار هیچ یک از این ها نبوده و فقط در سه چهار سال آخر زندگی مبتلا به اختلال افسردگی عمیق بوده که به خودکشی او انجامیده است. اما آنچه به نظر بيشتر محتمل مي نمايد اين است كه صادق هدايت در طول زندگي خويش مبتلا به دوره هاي تكرار شونده ازاختلال افسردگي عميق(Major depression ) بوده كه بر اختلال شخصيت افسرده ی هميشگي او افزوده و سوار مي شده است . بي گمان او در واپسين ماه هاي زندگي پربارش دچار اختلال افسدگي عميق بوده است .
به باور من شخصیت این پیشتاز نسل دوم جریان روشنفکری مدرن ایران آمیزه ای از اختلال شخصيت افسرده همراه با ویژگی (TRAIT ) هایي از شخصیت های وسواسی جبری ،
اسكيزو ئيد و خودشيفته است.
اما پيش از بيان ويژگي هاي اين چهار شخصيت آميخته به هم در سرشت پاك ، پرهيزگار، انصاف مدارو اخلاق گرا ی صادق هدايت، بايد به توصيف علمي واژه ي شخصيت بپردازد .
به طور کلی شخصیت عبارت است از الگوی دیر پا و بادوام رفتار و آموزه های ذهنی که در گستره ی پهناوری از وضعیت ها و موقعیت های فردی و اجتماعی ، فراگیر و انعطاف ناپذیر بوده و در پایان نوجوانی آدمي تثبیت می شود. این تمامیت کرداری و پنداری هر دو جنبه ی شخصی و اجتماعی زندگی فرد را بازگو می کند و در طول زمان دگرگون نمی شود.
هر آدمي می بایست ویژگی هایی از یک یا چند شخصیت از دوازده اختلال شخصیت اسکیزوئید ، پارانوئید ( بدبین ) ، اسکیزوتایپال ، نارسی سیستیک ( خودشیفته ) ، بوردرلاین ( مرزی ) ، هیستریونیک ( نمایشگر ) ، آنتی سوشیال ( ضد اجتماعی )، وابسته ، پرهیزگرا ، وسواسی جبری، افسرده ، پرخاشگر منفعل را دسته كم در اندازه ي صفت و كم رنگ تر از اختلال داشته باشد. برای فهم و درک بهتر شخصیت پر رمز و راز صادق هدایت – که آن چنان که باید و شاید در ایران شناخته و درک نشده است –ویژگی های این چهار شخصیت آميخته به هم را به ترتيب حضور و وجود در سرشت او بیان می نمایم.

الف) اختلال شخصیت افسرده
(Depressive personality disorder )
ویژگی اصلی افراد دارای این شخصیت صفات مادام العمر طیف افسردگی است.
این افراد بدبین ، بی لذت ، وظیفه شناس ، مردد به خود و به شیوه ای مزمن ناشاد و ناخشنودند.
این شخصیت را پیش تر شخصیت مالیخولیایی ( ملانکولیک ) می نامیدند.شیوع این شخصیت در مرد و زن تقریبا به یک اندازه است.این افراد بیشتر اوقات بی کس ، جدی ، عبوس ، سلطه پذیر و بدبین هستند و خود را دست کم می گیرند.به زودی پشیمان می شوند و احساس بی کفایتی و نا امیدی می کنند.اینان اغلب موشکاف اند و در جست وجوی عیوب و نقایص خود ، دیگران ، اجتماع و جهان مته به خشخاش می گذارند.
مانند شخصیت های وسواسی – جبری کمال طلب و زیادی با وجدان اند و دائما به کار می اندیشند و با شدت وحرارت احساس مسئولیت می کنند و با پیش آمدن موقعیت های جدید خیلی زود حال شان گرفته می شود.
همیشه از این می ترسند که مورد تایید دیگران قرار نگیرند.بدون این که حرفی بزنند در درون خود رنج می کشند وحتا ممکن است خیلی زود اشک شان درآید. هرچند به طور معمول در حضور دیگران چنین کاری نمی کنند.
شک و تردید و بلا تصمیمی و احتیاط باعث می شود که احساس نا امنی ذاتی آن ها بیشتر شود.
خلق غالب معمول اینان عبارت است از اندوه ، دلتنگی ، افسردگی ، فقدان شادی و ناخشنودی.
درک شان از خود حول محور باورهایی چون بی کفایتی، بی ارزشی و عزت نفس پایین دور می زند.
نسبت به اجتماع چون خود سخت گیر و موشکاف و عیب جو هستند .شخصیت افسرده منتقد همیشگی خود و دیگران است.دایم در فکر و خیال بوده ومستعد و آماده ی نگرانی و دچار احساس گناه شدن است .این شخصیت بدبین و منتظر رخدادهای منفی ست.
ویژگی های شخصیتی افسرده حتا تا مرز اختلال در بسیاری از مشاهیر و اندیشمندان تاریخ وجود داشته است.
خیام و کافکا و فروغ فرخ زاد از این جمله اند.

ب)شخصیت وسواسی – جبری
(Obsessive – compulsive personality traits)
ویژگی های کلی این شخصیت - که در مردان شایع تر از زنان دیده می شود – عبارت اند از محدود بودن هیجانات ( مانند شخصیت اسکیزوئید )، نظم و ترتیب ، مداومت و پای فشاری ، سرسختی و یک دندگی و بلاتصمیمی ( مانند شخصیت افسرده ).
شخصیت وسواسی _ جبری چون شخصیت افسرده کمال طلب و انعطاف ناپذیر است. رفتاری شق و رق و رسمی وخشک دارد. خود را به شکلی افراطی وقف کار و بهره وری می نمایند و به راحتی از تفریح و روابط دوستانه شان می کاهند تا به کار بپردازند. بیش از اندازه پرهیزگار ، با وجدان و اخلاق گرایند و در مورد مسایل اخلاقی وارزشی کوتاه نمی آیند. به جزئیات ، قواعد ، فهرست ها ، ترتیب و سازمان یافتگی جدول زمانی امور بیش ازاندازه التزام دارند. آن ها بسیار کمال طلب اند به گونه ای که گاه نمی توانند تکلیف محول شده را به پایان برسانند
چون می خواهند همه ی معیارها را به دقت رعایت کنند.
آن ها کار و وظیفه ی خود را به دیگران واگذار نمی کنند مگر آن که کاملا تسلیم روش و قواعد آن ها باشند.
اینان ولخرج نیستند و پول را با حساب و کتاب خرج می کنند .
آن ها اشیای کهنه و از رده خارج شده و بی ارزش را نمی توانند به دور اندازند ولو هیچ ارزش عاطفی هم نداشته
باشند. افراد دارای شخصیت وسواسی – جبری در سخن گفتن چون شخصیت اسکیزوئید پیش دستی نمی کنند.
آن ها مهارت های بین فردی چندانی ندارند و در شکل اختلال به دلیل بیش از اندازه رسمی ، خشک ، جدی و یک دنده وعبوس بودن دیگران را از خود فراری می دهند.
آن ها مانند شخصیت های خودشیفته می خواهند به اصرار دیگران را زیر سلطه ی خواسته های خود در آورند اما اگر کسی را مقتدرتر از خود بیابند خواست های او را بی کم و کاست برآورده می سازند.
آن ها دوستان زیادی ندارند اما وضعیت زناشویی پایداری دارند.در کارها و زندگی روزمره سلسله کردار آیینی دارند که می خواهند بر زندگی دیگران هم آن ها را تحمیل کنند.
در این افراد اختلالات افسردگی به ویژه از نوع دیرآغاز ( میان سالی و سالمندی ) شایع است.

پ) ویژگی های شخصیتی اسکیزوئید
(Schizoid personality traits )
یک ویژگی بارز و همیشگی دارندگان این شخصیت - که در دسته ی شخصیتی A طبقه بندی شده است - گوشه گیری و انزوای اجتماعی است.
فرد دارای این شخصیت از برخوردها و برهم کنش های انسانی خشنود نمی شود و در موارد اختلال این شخصیت حتا ناراحت هم می شودشخصیت اسکیزوئید تنها و درون گراست و از تنهایی لذت می برد. حالت عاطفی این شخصیت ، کند و محدود و سرد است.دیگران این گونه آدم ها را عجیب – نامعمول و نامتعارف –گوشه گیر و تک رو می دانند.
این شخصیت در مردان دو برابر زنان گزارش شده است.
افراد دارای شخصیت اسکیزوئید جذب مشاغل انفرادی می شوند.بسیاری از آن ها شب کاری را بر کار روزانه ترجیح می دهند تا مجبور نباشند با افراد زیادی برخورد کنند.بسیاری از سردی و نجوشی افراد دارای شخصیت اسکیزوئید ناراحت می شوند و توان تحمل آن ها را ندارند.
شوخ و شاد و شنگول بودن برای افراد دارای شکل خالص « اختلال » این شخصیت دشوار است. افراد اسکیزوئید اغلب در سخن گفتن پیش دستی نمی کنند.این افراد ممکن است استعاره های غریب به کار برند و صنایع ادبی نامعمول بیافرینند.فرد اسکیزوئید به جای ارتباط با آدمیان شیفته ی تنها اندیشیدن در علوم نظری، ریاضی ، فیزیک ، شیمی ، موسیقی ، نهضت های فلسفی و هنری ، مفاهیم متافیزیک ، اشیای بی جان ، راهبردهای اجتماعی و شیوه های نوین زندگی ( مانند گیاه خواری ، خام خواری و.........) هستند.
شخصیت های اسکیزوئید دلبستگی بسیاری به حیوانات - به ویژه سگ و گربه و اسب – دارند و بر خلاف آدمیان به جانوران و گیاهان به سادگی عشق می ورزند.
اسکیزوئید ها سرشان در لاک خودشان است و به هیچ وجه نیاز یا اشتیاقی به داشتن پیوندهای عاطفی با دیگران نشان نمی دهند.آن ها هیچ توجهی به رخدادهای روزمره و دلبستگی های دیگران نشان نمی دهند.
اسکیزوئیدها دیرتر از همه به دگرگونی های مد در جامعه تن می دهند.
زندگی جنسی اسکیزوئیدها ممکن است منحصرا در خیال و رویا طی شود و هربار برقراری و آغاز روابط جنسی را به وقتی دیگر موکول کنند.مردان دارای این شخصیت - به ویژه در اشکال پررنگ و خالص – ممکن است هیچ گاه ازدواج نکنند چون نمی توانند با کسی آن چنان صمیمی شوند که او را کاخ زیبا و دلچسب تنهایی خود راه دهند.
این افراد حتا نمی توانند خشم خود را به گونه ی مستقیم ابراز کنند.
اسکیزوئیدها فراوان غرق در رویا می شوند اما واقعیت سنجی خود را از دست نمی دهند.
اینان از هیچ کاری لذت نمی برند یا فقط از کارهای اندکی خوششان می آید.به جز بستگان درجه نخست هیچ دوست صمیمی یا کاملا مورد اطمینانی ندارند.به تمجید یا تحقیر دیگران بی اعتنا و بی تفاوتند.از این رو نقد و قضاوت دیگران راهکارها و راهبردهای شان را دیگرگون نمی کند.
از آن جا از نظر هیجانی سرد و بی اعتنا هستند و کردار پرخاشگرانه ی چندانی در مجموعه ی واکنش های معمول آن ها وجود ندارد چنان چه با تهدید و خطری واقعی و حتا خیالی رو به رو شوند بیشتر یا به تسلیم و رضا تن می دهند و یا در خیالات همه کارتوانی (Omnipotent) فرو می روند.
درخودماندگی و گوشه گیری این گونه افراد هنگامی که با مکانیزم دفاعی خیال پردازی ( Fantasy ) همراه شود می تواند در برخی از آنان به اندیشه های به راستی نو ، خلاقانه و ابتکاری و حتا راز گشایی از نادانسته های گیتی بینجامد.
این ویژگی های شخصیتی اسکیزوئید در بسیاری از بزرگان تاریخ دانش و اندیشه ی گیتی وجود داشته است.
بديهي و روشن است كه شخصيت اسكيزوئيد نبايد با اختلال اسكيزوفرني اشتباه شده و يكي در نظر گرفته شود .
چنان چه با رویکردهای صادق هدایت در زندگی و مرگ خودخواسته اش آشنا باشیم به روشنی می بینیم که بسیاری از پندارها و کردارهای او با این سه گونه شخصیت توجیه می شود .
روزنامه دیواری« ندای اموات » سال های دبیرستانش و بسیاری از کارکردهایش با ویژگی های شخصیت افسرده اش توجیه می شوند.تنهایی گزینی و گوشه گیری سرشار از آفرینندگی او در کنار شیفتگی به دانش و اندیشه ( ازجمله روان شناسی و روان کاوی ) و دلبستگی به جانوران ( برای نمونه گربه اش نازی ) و گیاه خواری اش با ویژگی های شخصیتی اسکیزوئیدش معنا می یابند و آن پاکیزگی و انضباط و آدابش – که حتا در انجام خودکش اش
نیز آشکارا هویداست - هم در پرتو ویژگی های شخصیتی وسواسی – جبری اش درک می شود.
اما آن شیطنت های درون کافه ها و بزم های شبانه و پیک نیک هاي روزانه ، آن دست انداختن ها و به ریشخند گرفتن هاي تند ، بي پروا و مستقيم ، آن اعتماد به نفس بالا ( تا اندازه ی در افتادن و روبيايي با پادشاهی نیرومند و خود كامه چون رضا شاه وسواسي - جبري و خود شيفته ) و آن بی اعتنایی به مزخرفات و خزعبلات رجاله ها و لکاته ها و ناديده گرفتن و به حساب نياوردن شان با این سه گونه ویژگی های شخصیتی توجیه نمی شوند ! چيستي ، چرايي چگونگي این کردارها و پندارها و گفتارها را باید با فهم ویژگی های شخصیتی خودشیفته ی صادق هدایت درک نمود.

ت- برخی ویژگی های شخصیتی خودشیفته
(Narcissistic personality traits ) که صادق هدایت از آن ها برخوردار بوده ، عبارت بوده اند از :
اعتماد به نفس بالا ، احساس استحقاق و برتری، برخی رفتارها و نگرش های با افاده وغرورآمیز ، بی اعتنایی نسبت به قضاوت دیگران ، تن ندادن به قواعد مرسوم اجتماع ، به جوش آوردن خون دیگران استعداد به افسردگی و سرخوردگی در ناکامی ها ، مشکلات بین فردی و شغلی ، طرد شدن از سوی دیگران و از دست دادن مهر و محبت دیگران ، تکانشی
بودن گاه به گاه ، دشواری در چیره شدن بر خشم ، دست انداختن و سر کار گذاشتن دیگران و آسیب پذیری دربرابر بحران های افسردگی میان سالی.
آشکار است که بیان این ویژگی ها به معنای اعلام وجود اختلال ( بیماری ) شخصیت در صادق هدایت نیست ، بلکه برعکس برای درک و فهم بهترو بیشتر ساختار روان شناختی پیچیده ی این نیرنگ ستیز و خرافه زد ا ی پیشرو و بی مانند میهن مان صورت می گیرد.
شاید ژرفای اندیشه هایش آسان تر و کامل تر کاویده شوند.