تبليغاتX
بزرگ پرسش گر ناکامی ایرانیان
صادق هدایت و ما ایرانیان
 

خانه پدري صادق هدايت در معرض تخريب
اين خانه بايد موزه هدايت مي شد

ساناز سيداصفهاني

«صادق هدايت» به گردن همه نويسندگان اين مرز و بوم حق دارد و خواسته يا ناخواسته سايه اش بالاي سر همه نويسندگان است، به طوري که کم و بيش در آثار اکثر نويسندگان تصويري از عناصر و مايه هاي «هدايت» را مي توان ديد.

به صد و پنجمين سالروز تولد پدر داستان نويسي مدرن ايران زمين نزديک مي شويم. کسي که ابعاد شهرت و آوازه نامش بحق در دنيا اگر از ايران بيشتر نباشد کمتر نيست. کشورهايي چون فرانسه، امريکا، لهستان، انگليس، کانادا، ترکيه و... درباره او و آثارش تحقيق کرده و کتب زيادي منتشر کرده اند؛ حال آنکه آثار بي مهري، پس از گذشته پنجاه و شش سال از مرگ وي، هنوز به انواع مختلف نسبت به او و همچنين محل زندگي اش ديده مي شود.

مي دانيم که بسياري از آثار او را به صورت کپي به دست مي آوريم و حتي براي اقتباس از آثار وي براي نمايش چه به صورت اجراي صحنه يا اجراي راديويي با مشکل روبه رو مي شويم. براي علاقه مندان به فرهنگ و هنر و ادبيات هميشه محل اقتدار نويسنده و خلق شاهکارهاي هنري او جنبه يي خاص و استثنايي داشته است. با کمتر از چند دقيقه از جست وجو کردن نام نويسندگاني چون چخوف، همينگوي، بالزاک و... مي توان به تصاويري از منازل آنها که امروزه به موزه تبديل شده است، دست يافت. اما وقتي نام صادق هدايت را جست و جو مي کنيم؛ اگر بخت و اقبال يار باشد به تنها عکسي برمي خوريم از ديوار قديمي خانه يي که روي آن پسرشجاع و خرس قهوه يي و... کشيده اند، زنگي را مي بينيم که بلاتکليف از جاي خود دررفته و دري را خواهيم ديد که پس از گذشت زمان، خوراک موريانه ها شده و زير تازيانه سوز و سرما و برف و باران پوسيده است. به طور قطع کنجکاوي هر انسان بالغ و هوشمندي پس از ديدن اين عکس تحريک شده تا به دنبال دستاني برود که به ديواره ميراث ملي سيلي زده است؛ سيلي که قطعاً صورت عاشقانه هنر را سرخ کرده. خانه پدري صادق هدايت جدا از ارزش معنوي آن به عنوان محل سکونت پدر داستان نويسي، ارزش ديگري نيز دارد و آن معماري آن است.

نشريه فرهنگي، هنري و اجتماعي رودکي در شماره بيستم خود نگاهي دارد به خانه پدري صادق هدايت که نويسنده آن نازلي سماک است. او در تحقيق خود آورده است؛ «اين بنا در کوران حوادث روزگار و اتفاقات اجتماعي و سياسي گذشته اين سرزمين دچار تغيير و تحولات و بي مهري هاي زيادي شده و در حالي که در ابتداي امر به عنوان يک عمارت مسکوني در يکي از بهترين مناطق آن دوره تهران بود، بعد از مدتي تغيير کاربري يافته و همين تغيير کاربري باعث تغييرات اساسي در بنا و محيط پيرامون آن شده است. اين تغييرات طوري بوده که کم کم چهره اصلي بنا و اصالت طرح و سبک معماري بنا و تناسب ظاهري بنا خدشه دار شده است.»

«اين بنا با معماري کاملاً درون گرا و با سبک تلفيق (تلفيق معماري سنتي و معماري اروپايي آن زمان) که سبک رايج آن دوره در بناهاي اشراف و بزرگان بوده، ساخته شده است.» «پلان ساختمان به صورت درون گرا، ايراني و کاملاً متقارن است، اگرچه در آن نوآوري هايي مثل دالان ارتباطي زيربنا صورت گرفته است. پله دوطرفه ورودي به طبقه همکف در بخش شمالي، روي محور وسط ساختمان (که از ميان حوض وسط حياط و دالان ارتباطي نيز مي گذرد) قرار دارد و به يک پاگرد ختم مي شود.

ارتباط با کليه اتاق ها در اين طبقه از طريق اين پله و پاگرد ميسر است که پله دوطرفه آن ايده يي کاملاً فرنگي است. در بخش شرقي و غربي نيز راه پله هايي متقارن که به ايواني ختم مي شوند، اتاق هاي طبقه همکف را در بخش جنوبي بنا به حياط اين بخش متصل مي سازند. نظام گردشي در بنا کاملاً سنتي و همه اتاق هاي آن به هم راه دارند که ايده يي کاملاً سنتي است.

تزئينات غاين بناف در قسمت نما منحصر است به اجراي روزانه موشي هاي زيرشيرواني و کاشي کاري از اره ها با نقوش فرشته، ساختمان، سربازاني با لباس قجري و طرح هايي از گل و گياه و سقف ايوان ها نيز به صورت قاب هاي گره چيني شده و چوبي است که نظير اين نقوش را مي توان روي در ورودي اصلي (اوليه) بنا ديد.

پنجره هاي زيرزمين در حياط شمالي سابقاً به صورت شباک (نظير اين شباک ها را در خانه امام جمعه و شمس العماره و“ مي توان ديد) بوده است.» براي ديدن اين بنا به خيابان کوشک (شهيد تقوي فعلي)، جنب بوستان اميراعلم مي روم. نقش و نگار پسرشجاع و خرس قهوه يي را از نزديک نگاه مي کنم و چند لحظه به فکر فرو مي روم که سربازي که براي نگهباني در سفارت کنار منزل پدري هدايت ايستاده با تعجب نزديک من مي شود و مي پرسد؛ «خانم اينجا خونه کيه که هي همه ميان نگاهش مي کنن؟، مگه اينجا کجاست؟»“ درهاي اصلي بسته است، وارد بيمارستان مي شوم و پس از نامه نگاري هاي مربوطه به سمت ديوار خانه هدايت مي روم.

دري کنده شده و براي ورود به خانه بايد از ميان زباله و سيمان و گل و لاي از روي چوب رد شوي و از آن در متجاوز تعبيه شده روي ديوار بگذري و به حياط بروي. حياط پر از نردبان و رنگ و آشغال است. تاب، سرسره و الاکلنگ هاي رنگ و رورفته حياط خانه يي که پلاک ميراث فرهنگي گرفته را اشغال کرده است، روي درهاي قديمي پوستر تبليغاتي ديده مي شود و ستون ها رنگ شده است.

داخل يکي دو اتاق بناها مشغول ساختن حمام و دستشويي هستند و کاشي کاري مي کنند، رنگ ديوارها ريخته شده و توي اتاق ها ميز مطالعه گذاشته اند. مرد جواني در يکي از اتاق هاي قديمي کوچک خانه با لباس پرستاري مشغول کار با کامپيوتر بود و چند نفر هم داخل به اصطلاح کتابخانه مشغول خواندن کتاب بودند.

تنها قسمتي که مورد کم لطفي قرار نگرفته سقف اتاق ها بود، مسوول کتابخانه در پاسخ به سوالاتي که از ايشان شد، گفت؛ «... ما خودمان در اينجا دچار مشکلاتي هستيم، مثلاً به سايت و سالن ها تسلط نداريم، بيمارستان هم به ما دستور داده که نه حق داريم ديواري از خانه را برداريم، نه ميخي به ديوار بزنيم، چون شايد ميراث سري زد و ايراد گرفت... اينجا امکانات کافي هم نداريم نه سرماي کافي در تابستان داريم و نه گرما در زمستان؛ مشکل آب هم بوده، مثلاً گاهي ليوان ها را دم حوض مي شوييم... اين ساختمان اصلاً استانداردهاي يک کتابخانه را ندارد و خود ما هم مشکل داريم و راحت نيستيم... الان پايين غزيرزمينف را پاويون پزشک ها کرده اند؛ قسمت ديگر واحد توسعه شده است... ببينيد گاهي مردم عادي که به صادق هدايت علاقه دارند، مي آيند گل و کارت براي او از بالاي ديوار مي اندازند... دانشجويان ميراث مي آيند هي سانت مي زنند، متر مي کنند و مي گويند نبايد بگذاريم اين بنا تخريب شود، مي روند و ديگر پيدايشان نمي شود... ما خودمان از اينترنت شجره نامه هدايت را گرفته ايم.

گذاشتيم که هر کس که آمد بخواند، چون اکثر کساني که اينجا مي آيند براي مطالعه افسوس مي خورند که چرا اينجا موزه نشده و دوست دارند اطلاعاتي از هدايت به دست بياورند که ما هم در حد توان مان پاسخ مي دهيم... من خودم به شخصه صادق هدايت را از کودکي دوست داشتم و از اينکه بازي زمانه من را به اين محل کشاند خوشحالم، اما واقعاً اميدوارم اينجا موزه بشود تا وسايل و آثار او را همين جا بگذارند... ما شنيده بوديم که برادرزاده هدايت و اقوام ايشان پيگيري مي کنند که اينجا را موزه کنند اما کو؟ ما در اين شش، هفت سال که چيزي نديديم،» از او مي پرسم که اين رنگ آبي که هيچ تناسبي با بنا ندارد با اجازه چه کسي به ديوارها زده شده است؟ و او پاسخ مي دهد؛ «اين رنگ رو ما زديم وگرنه از بين مي رفت.

ببينيد براي سايت کامپيوتري يک کتابخانه خيلي زشت است که ديوارها طبله کرده و رنگ ريخته باشد. البته هيچ کس هم براي مرمت و بازسازي نيامده که رسيدگي کند يا بگويد چه کار کنيم، چه نکنيم... نگاه کنيد يکي از همين درهاي اينجا را موريانه آنقدر خورد که در داشت از بين مي رفت، ما خودمان به شخصه آمديم نفت ريختيم که در از بين نرود... من نمي دانم ميراث وقتي چنين جايي دارد، براي چي رسيدگي نمي کند،» پس از شنيدن اين صحبت ها براي برطرف شدن ابهامات و سوالاتي که برايم پيش آمد به سراغ جهانگير هدايت رفتم. جهانگير هدايت برادرزاده صادق هدايت است که درباره عمويش تحقيق و پژوهش بسيار کرده و حافظ بسياري از يادها و يادگاري هاي او است.

وي درباره منزل پدري صادق هدايت و سرنوشت عجيبش اين طور مي گويد؛ «اين خانه سرنوشت اعجاب آميزي داشته و دارد؛ اين خانه توسط پدربزرگ صادق هدايت - نيرالملک که وزير علوم و آدمي شناخته شده بود - ساخته مي شود و بعد از فوت نيرالملک اين باغ که داراي چند خانه بوده به پسرانش مي رسد و بين آنها تقسيم مي شود و اين خانه به اعتضاد الملک هدايت - پدر صادق هدايت - مي رسد.

ايشان تا سال 1323 در اين خانه سکني مي گزيند. صادق هدايت تمام ايام نوجواني و جواني خود را در اين خانه زندگي مي کرد. در سال 1323 مرحوم اعتضاد الملک اين خانه را مي فروشد و به خيابان (سميه کنوني) مي روند. ما نمي دانيم چه اتفاقي براي خريدار اين خانه افتاد. فوت کرد؟ وارثي داشت، نداشت؟ ما اطلاع دقيقي نداريم اما خانه همين طور ماند و خراب شد. در سال 1354 اين خانه توسط دولت وقت براي بازسازي و تعميرات خريداري مي شود تا به يک مرکز ادبي تبديل شود. در ضمن اين کار با وراث هدايت (دو برادر و سه خواهرش) نامه نگاري مي شود، به اين مضمون که لطفاً هر چه از صادق هدايت دست شماست به ما بدهيد، چون مي خواهيم اينجا را به موزه تبديل کنيم. آنها هم مي دهند فقط من آنچه پيشم بود، ندادم و به عقيده خودم بهترين کار را کردم. لوازم را دادند، خانه تعمير شد ولي... آن وسايل هم همين طور دست به دست گشت و در نهايت به موزه رضا عباسي داده شد.

موزه رضا عباسي هم همه اين وسايل را در زيرزمين انبار کرد که يک مقداري از آنها به اين دليل از بين رفته، باقي اش هم در حال نابودي است که صورت همه اش را داريم. بيمارستان دکتر غاميراعلمف ديد که خانه يي با وضعيت بلاتکليف در همسايگي اش هست، آمد و با وزارت علوم صحبت کرد و در نهايت خانه را متصرف شد، آنها هم موافقت کردند و خانه تبديل شد به مهدکودک فرزندان کارکنان بيمارستان و اسمش را هم مهدکودک صادقيه گذاشتند.

چند سال بعد سروصدا بلند شد که آقا صحيح نيست در تمام دنيا خانه بزرگان شان را به موزه تبديل مي کنند تا مردم از آن استفاده بکنند و...؛ اين مهدکودک بسيار زننده بود. قسمت بيرون خانه را برداشتند پسرشجاع و خرس قهوه يي و خرگوش و... کشيدند و توي حياط تاب گذاشتند و ستون هاي قديمي را رنگ زدند و کاري کردند که محيط بچه پسند باشد.

البته در اين فاصله هم ميراث فرهنگي آمد به اين خانه يک پلاک ملي داد. با اين پلاک ديگر کسي نمي توانست به خانه آسيب بزند. يعني اين خانه متعلق به مردم شد و جزء اموال عمومي مملکت مثل تخت جمشيد مثل کاخ گلستان شد اما باز هم بيمارستان غاميراعلمف به اين مساله توجه نکرد و به تصرف خودش در اين خانه ادامه داد. بدين معني که ديواري را خراب کرد و يک در باز کرد براي ورود از بيمارستان به اين خانه و بعد به بهانه يي که خانه را مي خواهد کتابخانه کند، شروع کرد به دستکاري کردن خانه در صورتي که طبق قانون، وقتي خانه يي جزء ميراث ملي درآمد ديگر کسي نمي تواند به آن آسيب بزند مگر با نظارت ميراث فرهنگي.»

- به من گفتند بيمارستان خودش به سليقه خودش ديوارها را رنگ مي کند و هر کار که لازم باشد انجام مي دهد، آيا اين وظيفه ميراث نيست که کارشناس بفرستد براي مرمت و ترميم در و ديوارها. هر رنگي را که نبايد بردارند به در و ديوار خانه بزنند يا پوستر بچسبانند و به سليقه خود رفتار کنند؟

بله به شرطي که بيمارستان خانه را به ميراث تحويل دهد.

- يعني مي خواهيد بگوييد زور بيمارستان بيشتر از ميراث و مردم است؟

صددرصد. بيمارستان خانه يکي از معروف ترين و معتبرترين نويسندگان معاصر ايران را - حال هر کس مي خواهد خوشش بيايد هر کس مي خواهد خوشش نيايد - آمده تبديل کرده به جايي که اصلاً مصرف فرهنگي ندارد. علاوه بر اين درش را رو به همه بستند و خانه را تبديل کردند به حياط خلوت بيمارستان اينها نه سند دارند نه مدرک و قسمتي از آنجا را تبديل کردند به استراحتگاه آقايان پزشک.

-چرا موزه رضا عباسي اين وسايلي که از هدايت دارد مثل باقي چيزها در معرض تماشا نمي گذارد؟

چرا ندارد، دوست ندارد هدايت مطرح شود.

-شخص شما به صورت مستقيم همه اين مسائل را پيگيري کرده ايد؟

بنده نه تنها صحبت کردم بلکه مکاتبه هم دارم. نامه نوشتم هم به دانشکده پزشکي هم به بيمارستان غاميراعلمف، منتها جواب نامه را نمي دهند. تمام اين نامه ها بي پاسخ مانده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 12:6  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

درباره ی صادق هدایت فراوان نوشته اند. در بیشتر این نوشته ها ژرف اندیشی لازم - آن چنان که باید و شاید - انجام نگرفته است.همچون فیلم نامه ی مشترک جناب خسرو سینایی و دوست خوبم - حبیب احمد زاده - که منجر به ساخت فیلم ناهمه جانبه و پر کاستی  « گفتگو با سایه » ی آقای سینایی شده است که به امید خداوند پیش از سال نو خورشیدی نقدی جامع بر آن خواهم نوشت و برای انتشار خواهم سپرد.

نوشته ی زیر نیز نوشته ای ناژرف اندیشانه درباره ی سرشت خشمگین و نا آرام هدایت است. بی آن که نخست به تفاوت زمانه و ویژگی های جامعه شناختی و محیطی دوران هدایت نگاه داشته باشد و بی آن که به دلایل و پس زمینه های اجتماعی خشم و بی زاری روشنفکران و شبه روشنفکران این سرزمین نفرین شده دیده بگشاید.

بر این نوشته پیش از فیلم جناب خسرو سینایی نقد خواهم نوشت. در نخستین فرصت و فراغت شاسیته و بایسته ی آن که دست دهد.......    

 

 

 

ميراث هدايت
سيدعلي ميرفتاح

کتاب هاي صادق هدايت حال آدم را بد مي کند. آدم را دچار عوالم نيست انگاري مي کند. همه آنها که - مثلاً- بوف کور را خوانده اند، حرف مرا تاييد مي کنند که با تمام کردن کتاب حال و روز آدم به هم مي ريزد و پس از آن سر و کله موجودي تحمل ناپذير مثل پيرمرد خنزر پنزري در ذهن و زندگي پيدا مي شود. فقط اشخاص داستان ها نيستند، بلکه چيزي -يا بهتر بگويم- مفهوم نه چندان خوشايندي مثل خود هدايت هم هست که يک تنه کفايت مي کند براي اينکه مزاج آدم را تلخ و ذهن و دل را نيست انگار کند. خواندن هدايت دوره خاصي مي خواهد. براي هر سن و سالي نيست. معمولاً از هر که مي پرسي مي گويد که هدايت را در همان آغاز دوره کتابخواني اش و در پانزده، شانزده سالگي اش خوانده. در آن سن و سال البته کار دشواري است مواجهه با اين حجم ناکامي - بلکه تلخکامي- و نهيليسم. اما حïسني که دوران نوجواني دارد اين است که هيچ چيز و هيچ کجا محل قرار و استقرار نيست. خيلي زود مي شود به نهيليست هاي بزرگ غيرعصباني پناه برد؛ کافکا و کامو و حتي سارتر و...

هدايت جدا از اينکه بخواهيم درباره نويسندگي اش و توانايي ها و ضعفش حرف بزنيم، يک تفاوت عمده با نويسندگان نهيليست دنيا دارد که متاسفانه اين تفاوت مثل يک ميراث غيرقابل خدشه به همه روشنفکران پس از هدايت رسيده است. اين تفاوت را در همه نوشته هاي هدايت مي توان ديد، اما وضوح آن را من در نامه هاي هدايت به شهيد نورايي ديدم که هنوز هم حال بد متاثر از آن را به همراه دارم، شايد به اين دليل که سنم از خواندن هدايت گذشته بود و نمي توانستم به سادگي از آن نوشته ها عبور کنم. چيزي که من از خلال نامه ها فهميدم اين بود که هدايت بحق يا به ناحق از همه چيز و همه کس عصباني بود و اين عصبانيت بر هر ويژگي ديگر او و حتي بر شأن نويسندگي او غلبه داشت. اين عصبانيت همان تفاوتي است که مي گويم هدايت با بقيه نويسندگان نهيليست دنيا داشته است، و اين همان ميراث تلخي است که مثل ژن غالب، از او به همه روشنفکران ايران منتقل شده است. روشنفکران ايران و سردمدارشان، هدايت، بيش از آنچه بايد عصباني اند و درباره هر چيزي با عصبانيت اظهارنظر مي کنند. درباره منشاء اين عصبانيت مي شود بحث کرد و دلايل آن را برشمرد، اما ترديدي نيست که سلسله دار و کاروان سالار روشنفکران عصباني، صادق هدايت است. «گفت وگو با کافکا» کتاب خوب و خواندني و ارزشمندي است از گوستاو يانوش که درباره همه چيز و همه کس با کافکا مصاحبه کرده است. در اين کتاب اما مي بينيم کافکا هيچ احساسي درباره اطراف خود ندارد. نه عصباني است و نه شاد. به يک معنا نهيليسم هم يعني همين. يعني اينکه هيچ وقت احساسات (هر نوع احساسي) بر تو غلبه نيابد. در خاطرم هست که کامو هم چنين وضعي داشت. نه فقط مرگ مادر، که مرگ و تولد هيچ موجودي او را دستخوش احساسات نمي کرد. در عوض روشنفکر ايراني دائماً از بابت احساسات دچار تقلب احوال است. به ذهن تان رجوع کنيد و جملاتي از نويسندگان پس از هدايت را در ذهن مرور کنيد و ببينيد فرمايش هاي آنها چقدر تابع احساسات بوده است. عصبانيت از چه؟ خدا مي داند. مثلاً چيزي که آل احمد درباره شيخ فضل الله نوري گفته، چنان پرخاشگرانه است که انگار تقصير و مباشرت خواننده بوده است که مشروطه چي ها شيخ را بر دار کردند. اصلاً «غرب زدگي» را هر کس بخواند دست آخر دچار نوعي از عذاب وجدان مي شود و به اين فکر مي افتد که چه خبط و خطايي کرده که اين چنين مستحق پرخاش روشنفکر عصباني است. نمونه بارز اين عصبانيت ها همين نامه هاي هدايت است. او از جريان هاي سياسي و اجتماعي که سهل است، حتي از گرما و سرما و رفتار معمولي رفقا و هم پالکي هاي خود نيز عصباني است. از همه مي نالد و به همه بد و بيراه مي گويد. اين طور که نوشته، علي الظاهر در مجاورت خانه او مرد آهنگري بوده که گهگدار صداي پتک گوش خراشش آسايش نويسنده را بر هم مي زده است. چيزي که در زندگي من و شما امري عادي تلقي مي شود، اما هدايت طوري در اين باره حرف مي زند که ظلمي خاصه بر او رفته و گويي دشمنان فرضي -بلکه حکومت- اين آهنگر را گماشته اند تا موجبات سلب آسايش او را فراهم کنند و جالب اينکه حتي يک بار هم هدايت سر از پنجره بيرون نمي آورد و متعرض آهنگر نمي شود و صرفاً به عصباني شدن و در خود ريختن و فحش دادن بسنده مي کند (کاري که کار هر روزه ما است). بارها و بارها از گرما مي نالد که مجبور است مثل ماهي افتاده بر شن له له بزند، يا از سرما گله مي کند که مثل قلب حلاج ها مي لرزد. گويي اين گرما و سرما بلاي ويژه يي است که منحصراً و يک راست بر سر هدايت نازل شده و نه اين سرما و گرما، که هر بلاي ديگري هم از آسمان به زمين نارسيده همي پرسد، خانه هدايت کجاست؟

از هدايت به اين طرف همه عصباني هستند و تابع احساسات. و اين احساسات بر همه شئون آنها - به ويژه بر نهيليسم آنها- غلبه دارد. متاسفانه اين ويژگي جهان سومي ها است؛ ويژگي روشنفکران جهان سومي که يقه روزنامه نگاران را هم گرفته است. روشنفکراني که از شدت عصبانيت به کام افسردگي حاد افتاده اند... روزنامه ها را نگاه کنيد. ترانه ها را بشنويد. به اظهارنظرها گوش بدهيد. فيلم ها را ببينيد. زيادي تحت تاثير هدايت نيستيم؟

نهاد روشنفکر به مفهوم کلي، نهاد ناآرام است. به «کلمات» سارتر نگاه کنيد تا ناآرامي اين روشنفکر را دريابيد. کامو و کافکا و سلينجر و بقيه هم همين ناآرامي را دارند، اما نمي دانم چه اتفاقي مي افتد که در مرزهاي جهان سوم اين ناآرامي به عصبانيت تبديل مي شود. نهاد ناآرام که نه، نهاد عصباني روشنفکر جهان سومي.

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:58  توسط دکتر بهنام اوحدی