|
صادق هدایت و ما ایرانیان
|
در محاصره ی اين همه سؤال و اين نگراني كه نكند او همچنان چون مجسمهاي ساكت و بيحركت بماند، سرم به دوار افتاد. بياختيار براي لحظاتي پلكهاي سنگينم را بهم آوردم تا با تمركز بيشتري يكي دو سؤال را از ميان آن همه سؤال گلچين كنم تا اگر فرصتي شد از او بپرسم.
اما دريغ ! .. و براستي دريغ! ..در همان لحظات كوتاهي كه چشمهاي من به غفلت بسته بود، او رفته بود ! رفتني چنان ناگهاني كه در باروم نميگنجيد! ….
تنم، انگار كه فلج شده باشد، روي صندليم ميخكوب شده بود. خشمگين از غفلتي كه كرده بودم، با چشمهايي گشاد شده از حيرت و ناباوري، و دلي براستي مملو از اندوه و دلتنگي، به
صندلي خالي روبرويم و به بازي نيمه تمام شطرنج نگاه ميكردم.
* * *
باران ديگر بند آمده بود. مُرغواي پرندهاي به گوشم ميآمد كه دورتر و دورتر ميشد و شايد
ديگر بازنميگشت !.
زير لب انگار گفتم « شايد ديگر هيچوقت ! .. شايد ديگر هرگز !..
ــ و نتوانستم جلوي اشك حسرتي را كه داشت از گوشة چشمم فروميغلتيد بگيرم.
پایان
نگاهش را متوجه من كرد و لحظاتي فكورانه و كاونده در من نگريست و بعد تبسمي مبهم بر لبانش نقش بست كه ماهيتش نه تمسخر بود، نه رضايت، و نه كنايه و طعنه. اما سخني به زبان نياورد و باز در همان سكوت سنگين نگاهش معطوف به پنجره و فراسوي آن شد.
در طول اين سكوتي كه به نظر پايانناپذير ميآمد، با تحسيني عميق به اين مرد بزرگ، به اين خردمند، و به اين آغازگر و بنيانگذار يگانه نگاه ميكردم و همة تلاشم اين بود كه حتّي لحظهاي از فيض اين ديدار شگفت را از دست ندهم. اما او ساكت شده بود و اينطور مينمود كه لحظه به لحظه بيشتر در اين سكوت فروميرود. هنوز در سرم هزاران سؤال مطرح بود و هيچكدام را نميتوانستم مهار و جفت و جور كنم:
آيا او، كه مسلّما" عشق و ارزش والاي آن را ميفهميد، چه كسي را در زندگيش عاشقانه دوست ميداشت ــ ولو در برههاي كوتاه ؟.. چرا از پاسخ دقيق به سؤال من طفره رفت؟ …
آيا او چه آثاري از خودش را درواپسين روزهاي زندگي به آتش كشيد ؟ … سرنوشت داستان «بچه عنكبوت عاق شده» چه شد ؟ .. دوستان و دوستداران واقعي او چه كساني بودند؟ ..، نسبت به آنها كه در حق خود او و صيانت آثارش شرط نمكشناسي را بجا نياوردند چه احساسي داشت ؟ … آيا او از سهم عظيم خود در ادبيات و فولكلور ايران آگاه بود ؟ .... آيا من هم مثل خيليها درست فكر ميكردم كه با آنكه همة آثارش ارزنده و ماندني هستند، اما گلهاي سرسبدشان بوف كور، علويه خانم، حاجي آقا، طلب آمرزش، و توپ مرواري هستند؟ .. آيا كدام قهرمان از قهرمانان آثارش در نظر خودش سرترين و برترين بود؟ … آيا پيامي براي همة ما نداشت ؟ .. آيا ؟ …. آيا ؟ …. آيا ؟ ….. آيا؟ .....
خوشبختانه سكوتش طولاني نشد. شايد در آن لحظات سكوت داشت دنبال قالب مناسبي براي حرفش ميگشت:
ــ سوﺀ تعبير نشود. من هرگز خودپسند و پرمدعا نبودهام. اما اين طبيعي است كه هر كسي بخواهد درست فهميده شود … مخصوصاً با توجه به اين حقيقت كه من چندان هم به رمز و راز چيز ننوشتهام و خيلي روشن حرفم را زدهام و در اين راه تا آنجا رفتهام كه حتّي از قيد و بند آرايههاي كلامي هم حذر كردهام…
حس ميكردم انگار كه دارد بيحوصله ميشود. مؤدبانه پرسيدم :
ــ آيا ميتوانم باز هم چيزهايي را بپرسم ؟ …
پاسخي نداد ــ حتّي پس از سكوتي طولاني ــ و نگاهش به نقطهاي مبهم فراسوي پنجره بود.
باز پس از دقيقهاي، و يا شايد دقايقي، با احتياط پرسيدم :
ــ آقاي هدايت، به نظر خودتان بهترين اثرتان كدام است ؟ ..
این نوشته ادامه دارد ................
ــ آقاي هدايت، سؤال مهم ديگري هم داشتم و آن در مورد برداشت از آثار شما است: آيا از كلّ برداشتي كه از شما و آثار شما ، چه در ايران و چه در ساير نقاط جهان، شده ، راضي هستيد ؟ .. آيا درست فهميده شدهايد ؟ .. آيا تفسيرهاي متعدّدي كه ازآثارشما شده، همه درست هستند ؟..آيا موردي هست كه مفسّرين به طور كلّي بيراهه رفته باشند ؟ .. آيا ….
ــ چطور شد يكهو «سلسل سؤال» گرفتيد ؟ ! ! … (و باز سايهاي از همان لبخند طنزآلود يگانه اش كه سرشار از هوشمندي و باريكبيني بود، روي لبانش پيدا شد.)
ــ ببخشيد. انگار بهتر است مجزّا و جدا جدا بپرسم.
در چهرهاش حالتي استفهامآميز شكل گرفت و بعد از چند لحظه تأمل گفت:
ــ البته توفير خيلي زيادي هم اين سؤالات با هم ندارند و شايد بشود گفت كه درواقع يك سؤال هستند. شايد هم اگر آدم حوصله داشته باشد و مواردي برايش اهميّت ويژهاي داشته باشند بتواند جدا جدا جواب بدهد … در مجموع، من ناراضي نيستم، هر چند كه برخي از اين داستانها و كارها بيجهت به اصطلاح در «سايه» افتادهاند ــ نه اين كه براي منتقدين مطرح نبوده باشند، ولي من رويشان هدفي وسيعتر و ژرفتر از آنچه كه گفته ميشود داشتهام … مثلاً داستانهاي تاريكخانه، طلب آمرزش … و يا برخي كارهاي پژوهشي … برخي قضيهها … اينها بعضاً تعمق بيشتري را ميطلبند. و يا داستان «چنگال» كه رنگ غريب و وزن پسيكوپاتيك آن كمابيش ناديده گرفته شده. برخي زاويههاي ديد هم … نميدانم، .. چه عرض كنم !..
دوباره ساكت شد و من در حالي كه نگران بودم كه نكند اين سكوت به درازا بكشد، دوباره نگاهم را تيز كردم كه عنوان كتابي را كه در دست داشت بخوانم و باز هم نشد! براستي كه عجيب بود. انگار كه عنوان و لابد محتواي اين كتاب مرموز و ويژه از ديدها، و شايد هم تنها از ديد من، ميگريخت !..
این نوشته ادامه دارد ...................
ــ ميدانيد كه هميشه از رفتار انسانها با حيوانات رنج بردهام. نميدانم … واقعاً نميفهمم كه اصلاً چرا بايد جهان موجود، كلّ آفرينش، و يا هر چه كه اسمش را بگذاريد، اين شكلي باشد! .. چرا بايد انسانها خون اين زبان بستههاي بيچاره را بريزند ؟ ! … هر چند كه درد واقعي گندهتر از اين حرفها است … در هر حال خيلي باعث تأسف است.
ــ آقاي هدايت. مقولة عشق در آثار شما جايگاه خودش را دارد. البته چون ازدواج نكرديد، شايد خيليها كه نوشتههايتان را عمقي نخوانند فكر كنند كه با اين پديده بيگانهايد … آيا هرگز زني را ژرف دوست داشتيد؟ ..
ــ … گمان ميكنم ….. گمان ميكنم كه بايد بگويم بله. عشق پديدة شگفتي است … و اگر نتواني همانگونه شگفت و وراي زيبايي و بين آسمان و زمين نگهش بداري ميل به زمين و زمختي ميكند … من با كشش سكرآور اين پديده هرگز ناآشنا و بيگانه نبودم …. و البته حرف ديگري هم برايتان ندارم كه به آنچه گفتم اضافه كنم ! .
لحنش قاطع و جدي بود و ميدانستم كه ديگر چيزي اضافهتر در اينباره نخواهد گفت. پرسيدم:
این نوشته ادامه دارد ................
انگار روي عبارت « به اصطلاح زنده ها » تكيهاي تمسخرآلود داشت، و يا شايد من اين طور احساس كردم. در فكر اين بودم كه اين فيل قرباني را بگيرم يا نه، كه او، انگار كه توجه زودگذرش به صفحة شطرنج ديگر رنگ باخته باشد، با بيحوصلگي گفت:
ــ فيل قرباني را بگيريد و نگيريد دروضعتان چندان فرقي نخواهد كرد. نخ بازي ديگر دررفته !…. بگذريم. امشب چندان رغبت بازي ندارم. راستي شما گفتيد كه چند تا سؤال داريد. هر چه مانده بگوييد … يعني بفرماييد. من سراپا گوشم !.
ــ آقاي هدايت، آيا برايتان پيش ميآيد كه براي چيزي در اين دنياي به اصطلاح «زميني» دلتان تنگ شود؟ ..
ــ سؤالات غريبي ميكنيد. هر چند، … تقصيري هم نداريد … سؤال است ديگر !. البته …، البته مواقعي يك نوع احساس «كاش بود» و يا به قول فرنگيها « نوستالژي » پيدا ميكنم … خُب … ببينيد، مثلاً ميگويم …، ميدانيد كه من هميشه پرندهها را و مخصوصاً كبوترها را و نگاههاي معصوم و پاك و قشنگشان را دوست داشتهام … از اينجور دلتنگيها … گاه، شايد.
باز سكوت كرد، و من نگاه غمزده، پرمعنا، و سرشار از خرد او را ميديدم كه از پشت شيشههاي عينكش به نقطة مبهمي در دور دستي وراي دورترين مرزها دوخته شده است. و بعد ناگهان به دنبال اين سكوت گفت:
این نوشته ادامه دارد .....................
خوشحال از شكسته شدن آن سكوت سنگين، نگاهي به صفحه كردم، و بيآنكه هنوز طرح ويژهاي در سرم باشد، پياده جلوي شاه سياه را يك خانه جلو بردم. بلافاصله پيادة جلوي وزيرش را دو خانه جلو برد، و وقتي من نيز همين كار را كردم، متفكّرانه اسب جناح وزير را بيرون آورد. من اسب جناح شاه را بيرون آوردم و او باز بلافاصله فيل سياهش را به جلو راند و چند حركت بعد وقتي كه من اسبم را به خانه e 4 بردم، با فيل خود را به سمت پياده f 7 راند و با لحني حاكي از تفنّن و تفريح خاطر اعلام كرد :
ــ B در f 7 آقا ! .. نكند داريد بيخيال در تله ی « واريانت هدية يوناني » ميافتيد ؟ ! ! .. بله ؟ ..
هشدارش يكباره مرا از غفلت بيرون آورد. گفتم:
ــ در اين فكر نبودم، ولي شما درست ميگوييد. آن واريانت هم از چيزهايي است كه البته در اينجا خيلي محتمل است. راستي شما چطور بدون دست زدن به مهره …؟ ! !.
براي چند لحظه سؤال مرا بيجواب گذاشت و با همان تبسم حاكي از تفريح خاطر مرا نگاه كرد. اما خيلي زود لحن و قيافهاش حالتي جدي گرفت و گفت:
ــ صحت خواب ! !، تازه بعد از اينهمه حركت به صرافت افتادهايد كه چگونه بوده است آن حكايت؟ ! … خيلي وقت است كه موي تان را آتش زدهاند و شما هنوز نشستهايد! ! … و اما در
جوابتان بايد عرض كنم كه به قول علماي علمالروح به نيروي «پسيكوكينهسيس ( Psychokinesis ) » ، شما كه از قرار اهل اين فقره از بخيه هستيد بايد بدانيد چه ميگويم. ضمناً اين را هم بر سبيل «افاضه» اضافه كنم كه اين نيرو در عالم پس از رهايي از دنياي مادي بيشتر ميشود و ارواح، يعني امثال همين بنده كه فعلاً در خدمتتان هستم، حتّي در حالت تجسد و گرفتن يك هيئت مادي، بهرهمندتر از اين نيرو هستند تا به اصطلاح «زندهها» .. و خب، اگر يكوقت ويرشان بگيرد كه استفاده ی گستردهاي از اين نيرو بكنند، بر «زندگان» همان رسد كه بر كبكنجير رسيد ! ! ــ و باز لبخندي طنزآلود.
این نوشته ادامه دارد ..............
لبخند تلخي بر لبانش نقش بست كه نپاييد. با لحن شوخي ( و يا انگار جدي؟ ...) گفت :
ــ دل به دل راه دارد آقا. اما اين را هم ملحوظ لحاظ مبارك بداريد كه بر جبين ما مردمان مقيم ممالك محروسه بعضا˝ انگي هم از زنده كشي و مرده پرستي زده اند ! حالا تا چه حد ....... بگذريم !.
اين پاسخ او مانند پتکی بر سرم فرود آمد. چه جوابی می شد داد ؟!... لحظاتی را به سکوت بسنده کردم و سپس گفتم:
ــ لابد میدانید که مخالفینی هم دارید و حرف و حدیث هایی هم برخی گفتهاند و میگویند.
ــ بله .... ، چه میشود کرد؟ ... بگویم دهان مردم را نمیشود بست؟ ... بگویم تا دند راویان نرم شود ؟ ! بگویم شنونده باید عاقل باشد؟ ..... اصلاٌ چه اهمیتی دارد ؟! ...
حالت چهرهاش متين و سخت ژرف بود، و مرا ياد آن عبارت معروف « جهاني است بنشسته در گوشهاي ! » ميانداخت. عليرغم گهگاه مزاح و تبسم طنزبارش، از وراي حالات او تواضعي براستی نجيبانه و بسيار زلال پيدا بود. ديدم كه از پشت عينكش نگاهي كاونده بر صفحه شطرنج دارد. باز ته دلم حالتي از نگراني ميجوشيد و اين فكر بيشتر و بيشتر در ذهنم رخنه ميكرد كه انگار نميبايد حد را ميشكستم و زياده به ژرفناي وجود اين مرد بزرگ نزديك ميشدم. خودش سكوت سنگين را شكست:
ــ انگار به شطرنج علاقه داريد ؟ ..
ــ خيلي زياد.
ــ هوم! ..
و ناگهان،بيآنكه دست به مهرهها ببرد، انگاركه تنها به نيروي نگاه، مهرهاي را به جلو راند - پياده جلوي شاه سفيد را ــ و با حالتي كه نشان ميداد محظوظانه از شگفتزده شدن من آگاهي دارد، گفت:
ــ e 4 ! بفرماييد حالا چطور جواب ميدهيد ؟ ..
این نوشته ادامه دارد ...................
ــ آقاي هدايت، آيا اين قول مولانا صدق دارد ؟ ..
با لحني تيز گفت:
ــ به نظرم باز بايد آنقدر بر در «سراي باقي» دقالباب كنيد و از رو نرويد تا آن را از پاشنه دربياوريد، و از خود حضرتشان بپرسيد ! ! …
مؤدبانه لبخندي زدم و در حالي كه خيلي دلم ميخواست بالاخره مقولة مرگ را بيجواب هم نگذارد، گفتم:
ــ مسئلة مرگ و به اصطلاح «چگونه بود» آن سايهاي بر بيشتر آثار شما دارد ….
امّا او، انگار كه قاطعانه مصمّم باشد از اين مقوله بگذرد، فقط آهسته زير لب دنبالة شعري را كه زمزمه كرده بود گرفت: «آنچه اندر وهم نايد آن شوي! ..» و باز با حالتي جدّي به نقطة مبهمي خيره شد.
برايم كمكم داشت دشوار ميشد كه با يقين بفهمم چه وقت مزاح ميكند و چه چيزهايي را جدّي ميگويد! . براي لحظات كوتاهي سكوتي سنگين حكمفرما شد. جوابهايش آنقدر سريع و تيز بودند كه احساس ميكردم انگار ديگر واقعاً رويش را ندارم كه سؤالات ديگري بكنم. در عين حال هيچ جوري نميتوانستم دل بكنم.
اما باز دل به دريا زدم و پرسيدم:
ــ آيا در زمان حيات خود تصور می کرديد که در اين حد ــ که صد البته سزاوارش
هستيد ــ مريد پيدا خواهيد كرد ؟..
این نوشته ادامه دارد ..................
نگاهي خيلي تيز در چشمهاي من كرد و با لحن قاطعي كه هرگونه چون و چرايي را منتفي مي كرد، گفت :
ــ ميشود حداقل اين يكي مربوط به خودم باقي بماند ؟ ! ..
از اين جواب كمي جا خوردم و خجالتزده از كنجكاوي زيادة خودم، در فكر بودم كه بقية سؤالاتم را چطور مطرح كنم كه جواب اينچنيني نشنوم. انگار كه شرمساري مرا احساس كرد. با لحني كه ته رنگي از دلجويي داشت گفت:
ــ چه فرقي براي ديگران ميكند ؟ .. كسي كه ميرود، خب حتماً خسته است و تكرار مكررات ملولش كرده …. و يا شايدچيزي در ته خط نميبيند كه چنگي به دلش بزند .. چه ميدانم ! …
ــ يك تفسيرهايي برخي كردهاند كه …
ــ بله، ميدانم. مثل بعضي «خودچسبانيها» … البته بعضي و نه همه … و خب ، «هر كسي از ظن خود شد …» ميدانيد كه؟ …
ــ يك چيزي را ميخواستم … اگر بيراه نباشد، از شما بپرسم، يعني كنجكاوم كه بدانم. من خيلي شنيدهام كه ميگويند كسي كه خودكشي ميكند، هر كس كه باشد و هر قدر هم مصمم، باز در آخرين لحظات پشيمان ميشود …. .
ــ چطور؟ .. مگر آخر عمري ”خيالات“ داريد ؟ !!..
ــ كنجكاوي مرا ببخشيد. ميخواستم بدانم آيا شما ….؟ .
ــ ببينيد، كسي كه تصميمي ميگيرد، و جوانب را هم خوب سنجيده، دليلي ندارد كه «تو بزند» …. حالا به سلامتي كي منتظرتان باشيم كه بدهيم آب و جارو كنند ؟ ! ! …
براستي كه طنز با اين موجود عجين بود و از او ميتراويد.
باز به خودم جرأت دادم و پرسيدم:
ــ لابد شما وقتي به اين دنيا نگاه ميكنيد به خيلي چيزها ميخنديد.
ــ درست برعكس ! . عمدتاً گريهآور است ــ و گاه هم تهوعآور !.
ــ مرا ببخشيد آقاي هدايت كه دوباره مسئلة مرگ را پيش ميكشم. آيا مرگ …
هنوز جملهام را تمام نكرده بودم كه شنيدم با لحني سرحال شعري را از مولوي خواند :
- «مردي از حيواني و آدم شدي پس چه ترسي، كِي ز مردن كم شدي؟ ! »
- « حملـة ديگـر بميـري از بشر تـا بـرآري چـون مـلايـك بـال و پـر! »
این نوشته ادامه دارد .........................
ــ «آنجا» ؟ ! ! … اينطور كه به نظر ميآيد شما از ريلي كه براي افكار خود گذاشتهايد هيچ جور نميتوانيد فاصله بگيريد !.. در آن چارچوب بخواهم جوابتان را بدهم بايد بگويم مانند عالم خواب است، با اين فرق كه می دانی در خواب هستي !.
به كتابي كه هنوز در دست داشت و اينطور برميآمد كه پيش از آمدن من در حال مطالعهاش بوده، نگاه كردم ولي هرچه سعي كردم نتوانستم عنوانش را بخوانم! انگار كه به محض دقيق شدن من، اين عنوان ريز ميشد و خود را پس ميكشيد ! ! .. این دیگر خیلی غریب بود ! ...
ــ ميتوانم بپرسم چه كتابي را داريد ميخوانيد ؟ ..
ــ ميبينيد كه! .. (و باز سايهاي از يك تبسم خيلي مرموز).
پيدا بود كه او نديدن مرا ميبيند اما سر تفريح دارد. در عين حال كه انباشته از حرف بودم، در درونم حسّي قوي داشتم كه نبايد زياد وقتش را بگيرم.
ــ آقاي هدايت، شما واقعاً براي چه خودكشي كرديد ؟ ..
این نوشته ادامه دارد ...........
پيش از پاسخ، تأملي دراز كرد و خوب ديدم كه نگاهي كه از آن « غمي از سر فهم » ميتراود، به نقطهاي مبهم و انگار كه به دور دست دارد.
ــ در متون قديم پهلوي شمه اي هست تحت عنوان « ارداويرازنامه » كه اشاره به يك سفر شَمني از دنياي زميني به دنياي فرضي ديگر دارد. آيا چنين سفري نميتواند «و بالعكس» داشته باشد ؟ ! ! … (و باز براي لحظهاي زودگذر تبسمّي تيز طنز بر لبانش نقش بست، و بيآنكه منتظر پاسخي از من باشد ــ كه پاسخي هم نداشتم! ــ ادامه داد) : … شما چطور از عالم بيداري به عالم خواب و از عالم خواب به عالم بيداري ميرويد و هيچ هم نميپرسيد كه چطور ؟ ! .. و تازه، اگر قرار به بحث سوفسطايي و حتّي تحليل فلسفي باشد، بعيد مينمايد بتوانيد ثابت كنيد كه آنچه عالم بيداري ميپنداريد، به واقع عالم بيداري است و عالم خواب نيست! … شما «واقعيت» را چطور تعريف ميكنيد ؟ .. بله ؟ ! ..
مانده بودم چه بگويم. درواقع نگران گذر زمان بودم و احساس ميكردم كه با آنهمه سؤال كه در ذهنم بود، چندان هم وقت انديشيدن ندارم.
ــ «آنجا» چطور است آقاي هدايت ؟ ..
این نوشته ادامه دارد .................
ــ اين را ميدانم. هر طور كه راحتيد. دوست داريد از ته دل بگوييد، از ته دل بگوييد !. خوش به حالتان كه دلتان « ته» دارد. دل ما كه چاه ويل است و ته ندارد! … حالا براي چه ميخواستيدمرا ببينيد كه يكريز دقالباب «سراي باقي» راكرديد؟!.. منكه سردرنميآورم ! .. شما كه دعايتان مستجاب ميشود، بهتر نبود چيز ديگري ميطلبيديد ؟ ! ..
لبخندي حاكي از طنزي پرمعنا بر لبانش بود. پيدا بود كه بهرحال ملاحظة سن و سالم را ميكند، وگرنه حسابي بارم ميكرد.
ــ آقاي هدايت، شما از مفاخر …
ــ بفرماييد «مفاخر متأخر» كه قافيه هم داشته باشد ! ! .. منظوري نسبت به حضرات «فاخر» البته ندارم. فقط خواستم قافيه را پاييده باشم ! … يا نكند شما غير از خودتان، قافيه را هم باختهايد! ! … باز كه تكلّف ميكنيد! ..
ــ مرا ببخشيد. گمان ميكنم خودتان هم احساس كردهايد كه از سر صميميّت محض اينطور ميگويم. … در واقع … از جواني هميشه آرزوي تحقّق چنين لحظهاي را داشتهام … من … در عين حال … چند تا سؤال از شما دارم و برايم واقعاً مهمّ است كه جوابشان را از شما بگيرم. اگر هم اجازة بازگو كردنشان را ندهيد، به شما قول شرافت ميدهم كه هميشه پيش خودم بماند.
ناگهان حالت بشّاش چهره و لبخند طنزآگين او جاي خود را به حالتي سخت جدّي و غرق در فكر داد. چند لحظه نگاه كسي را كه فقط از روي ادب نميخواهد ساده انگاری زيادة طرف را به رويش بياورد به من كرد و بعد با لحني متين گفت:
ــ بماند … نماند …، چه توفيري ميكند؟ … باشد. بهرحال سؤال بفرماييد. من هم سعي ميكنم بي نِكُ و نال جواب شما را بدهم! ..
ــ آقاي هدايت، چطور دوباره به اين جهان آمديد؟ ..
این نوشته ادامه دارد .............
او براستي همان كسي بود كه خيلي آرزو داشتم ببينمش ــ با همان ويژگيهايي كه در عكسهايش ديده بودم و يا از خلال نوشتههايش مجسّم مينمودم : او بزرگِ ادبيات معاصر ايران، و بلكه همة فارسي زبانان جهان، صادق هدايت بود ! ! .. بله، خودش ! ! … باور نميكنيد و البته حق هم داريد، چون خود من هم نه در آن لحظه باورم شد، نه در طول زماني كه با او حرف ميزدم، و نه حتّي حالا كه دارم ماوقع را مينويسم ! ..
به احترامش سر فرود آوردم و سپس دست لاغر و خوش فُرمي را كه به سويم دراز شده بود فشردم و به اشارة همان دست، در حالي كه به معناي واقعي عبارت « هاج و واج » بودم، روبروي او روي صندلي ديگري كه كنار ميز شطرنج كتابخانه قرار دارد نشستم.
به روشني از اين واقعيت آگاه بودم كه او مرده است و من زنده هستم .. و همين هم مرا گيجتر، شگفتزدهتر، و نگرانتر كرده بود. شايد هم ترسيده بودم، هر چند كه شادمانيم از برآورده شدن يكي از بزرگترين آرزوهايم در ابعادي بود كه مَحملي براي ترسيدن باقي نميگذاشت.
او به همانگونه كه هنگام مرگش بود، حدود پنجاه ساله، يعني تقريباً يك دهه جوانتر از من، مينمود.
انگار كه از نگاهم فكرم را خوانده باشد، با لبخندي طنزآلود كه سرشار از هوشمندي بسيار تيزي بود، گفت:
ــ ميبينيد آقاي ... ؟ ( نامم را گفتم ) بله، ميبينيد آقا ، اگر بنده بموقع ريغ رحمت را سرنكشيده بودم و پرعمري كرده بودم، الان بايد يك پشمكخان صد و يك ساله بودم ! ..
لبخندي زدم و در حالي كه به سر و لباس تميز و شيك و مرتّب و كراوات ساده ولي خوش نقش او نگاه ميكردم گفتم:
ــ جناب آقاي …
ــ نشد! .. بگوييد جنابِ مستطابِ .. ! !… بله؟ البته اگر اصرار به تكلّف در كلام داريد، من محاجه نميكنم، ولي اگر راحت باشيد راحتترم.
ــ من از ته دل ميگويم …
این نوشته ادامه دارد ................
اين به تماشا ايستادنهاي من معمولاً به درازا ميكشد. من با اين كوهها و درختها، و وقتي روز هنگام باشد با انبوه كبوترها و گنجشكها و كلاغها عوالمي داريم ــ انگار كه ديداري پرمهر باشد و جوششي و جويا شدن از احوال يكديگر و گاه تا دقايقي متمادي نَقلي و سخني. امّا خوب يادم ميآيد كه آن شب يكي دو دقيقه بيشتر نايستادم. درواقع دليلي هم مرا انگيخت: از سمت اتاق كار و كتابخانه انگار كه صدايي شنيدم ــ مانند خوردن بال پرندة راه گم كردهاي و يا چنگال و بال جغدي، يا مرغ شبپروازي، به پنجرة اتاق.
چراغ بزرگ سالن را روشن كردم و به طرف كتابخانه رفتم. به خاطر صدايي كه شنيده بودم حالتي شبيه به نگراني و واهمه در عمق دلم حسّ ميكردم. در كتابخانه باز بود و من وقتي پيش از رسيدن به آستانة در، ساية انسان نشسته و در حال مطالعهاي را بر ديوار ديدم، ديگر براستي يكّه خوردم! .. كي ميتواند باشد ؟ ! .. اين سؤال در ذهنم پشت هم تكرار ميشد كه بناگهان صدايي كه زنگ خاصّي در تار و پودش داشت شنيدم كه گفت:
ــ خوف نكنيد آقا ! .. بفرماييد تو. مگر نميخواستيد مرا ببينيد؟ …
اين صدا خيلي آشنا بود ــ آنقدر آشنا كه ديگر جايي براي واهمة من باقي نگذاشت. وارد اتاق شدم و در نخستين نگاه فكر كردم كه جهانگيرخان است .. امّا ايشان كه خانة مرا بلد نيست ! .. چطور به اينجا آمده؟! .. در را كي باز كرده ؟ ! ..
در اين حيرت زدگيها بودم كه مرد، تبسّمي بر لب، از روي صندلي راحتي برخاست.
تازه توّجهم به بشرة مهتابي و عينك دور سياهي كه بر چشم داشت جلب شد. طوري حيرتزده شدم و به شدتي تكان خوردم كه مانندش را در همة سالهاي عمرم به ياد ندارم ــ چيزي خيلي وراتر از يكّه خوردن بود.
هيچ جور نميتوانستم هضم كنم:
این نوشته ادامه دارد ...............
زودتر از هميشه و طرف غروب به خانه برگشتم. خسته نبودم، ولي حالتي توي مايههاي دلزدگي داشتم. انگار تَبي هم داشت بر تن و جان من تار ميتنيد وكمكم همه وجود مرا در پيلة داغ خود ميگرفت. آدمها، چيزها، و محيط دور و برم را روشن و شفاف نميديدم ــ مثل يك آدم عينكي كه باراني گلآلود بر شيشههاي عينكش شتك زده باشد.
كليد را كه چرخاندم و در خانه را باز كردم، آذرخشي سالن تاريكِ خانه را روشن كرد و در پي آن تُندري غرّيد. چراغ ورودي را روشن كردم، پالتويم را درآوردم، و با نفس عميقي از شوق بازيافت آرامش، در مبل كنار بخاري فرورفتم.
خانه مانند هميشه نه فقط آرام، كه سوت و كور بود. دست به پيشاني داغم گذاشتم و احساس كردم دلم ميخواهد همانجا خواب كوتاهي داشته باشم. فضا آكنده از آرامشي مهربان و نوازشگر بود. هرچند كه به خواب نميرفتم، اما اين حالت نيمه خواب هم با صداي باراني كه تازه شروع شده بود هماهنگي داشت و سخت دلچسب بود.
نميدانم اين حالت چرت و پينكي من چقدر طول كشيد، فقط يك وقت احساس كردم كه تب چنگك از من برداشته و خنكتر شدهام. در همان حالت لميده چشم به اطراف گرداندم. هواي بيرون ديگر تاريك شده بود. باران هنوز ميباريد، ولي هياهوي آن فروكش كرده بود. نميدانستم ساعت چند است. ساعتم هم به دستم نبود ولابد باز در دفتر جا گذاشته بودم. از
انتهاي راهروي كوتاهي كه از سالن به اتاق كار و كتابخانهام ختم ميشود، نوري ميديدم كه پيدا بود از چراغ كتابخانه است. لحظهاي حيرت كردم. تا آنجا كه يادم ميآمد، به خانه كه وارد شده بودم يكراست روي مبل كنار بخاري لميده بودم و به كتابخانه نرفته بودم ! .. فكر كردم كه شايد از صبح روشن بوده و حالا كه هوا تاريك شده به چشم ميآيد.
به هرحال، همان استراحت كوتاه انگار كه جان تازهاي به من داده بود. برخاستم و چند دقيقهاي كنار پنجره و در نور چراغهاي محوطّه، بيرون را و باران را و برگهاي درختان را كه مشتاقانه و شاكرانه تن به شستشوي باران ميدادند، تماشا كردم.
آپارتمان من در طبقه ی دوازدهم است و از آن بالا منظره همه چيز به گونهاي ديگر است و در اين تابلو كوهها هميشه جايي يگانه براي خود دارند ــ و حالا هم ميشد مجسّم كرد كه با تاج سفيد برفي بر سرشان چقدر باشكوه باشند. صبح با برفهاي تازهتر ديده بودمشان و حالا هم كه در تاريكي پنهان بودند، سنگيني حضور باوقارشان را حس ميكردم.
این نوشته ادامه دارد ...........