تبليغاتX
بزرگ پرسش گر ناکامی ایرانیان - برخورد نزدیک از گونه ای یگانه ( کامبیز پارسای ) : بخش شانزدهم
صادق هدایت و ما ایرانیان
 

    نگاهش را متوجه من كرد و لحظاتي فكورانه و كاونده در من نگريست و بعد تبسمي مبهم بر لبانش نقش بست كه ماهيتش نه تمسخر بود، نه رضايت، و نه كنايه و طعنه. اما سخني به زبان نياورد و باز در همان سكوت سنگين نگاهش معطوف به پنجره و فراسوي آن شد.

 

در طول  اين سكوتي كه  به نظر پايان‌ناپذير  مي‌آمد، با تحسيني عميق به اين مرد بزرگ، به اين خردمند، و به اين آغازگر و بنيان‌گذار يگانه نگاه مي‌كردم و همة‌ تلاشم اين بود كه حتّي لحظه‌اي از فيض اين ديدار شگفت را از دست ندهم. اما او ساكت شده بود و اينطور مي‌نمود كه لحظه به لحظه بيشتر در اين سكوت فرو‌مي‌رود. هنوز در سرم هزاران سؤال مطرح بود و هيچكدام را نمي‌توانستم مهار و جفت و جور كنم: 

آيا او، كه مسلّما" عشق و ارزش والاي آن را مي‌فهميد،  چه  كسي  را  در  زندگيش  عاشقانه دوست مي‌داشت ــ ولو در برهه‌اي كوتاه ؟.. چرا از پاسخ دقيق به سؤال من طفره رفت؟ …

 

آيا او چه آثاري از خودش را درواپسين روزهاي زندگي به آتش كشيد ؟ … سرنوشت داستان «بچه عنكبوت عاق شده» چه شد ؟ .. دوستان و دوستداران واقعي او چه كساني بودند؟  ..،  نسبت به آنها كه در حق خود او و صيانت آثارش شرط نمك‌شناسي را بجا نياوردند چه احساسي داشت ؟ … آيا او از سهم عظيم خود در ادبيات و فولكلور ايران آگاه بود ؟ .... آيا من هم مثل خيلي‌ها درست فكر مي‌كردم كه با آنكه همة‌ آثارش ارزنده و ماندني هستند، اما گل‌هاي سرسبدشان بوف كور، علويه خانم، حاجي آقا، طلب آمرزش، و توپ مرواري هستند؟ .. آيا كدام قهرمان از قهرمانان آثارش در نظر خودش سرترين و برترين بود؟ … آيا پيامي براي همة ما نداشت ؟ .. آيا ؟ …. آيا ؟ …. آيا ؟ ….. آيا؟ .....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 13:6  توسط دکتر بهنام اوحدی