|
صادق هدایت و ما ایرانیان
|
در محاصره ی اين همه سؤال و اين نگراني كه نكند او همچنان چون مجسمهاي ساكت و بيحركت بماند، سرم به دوار افتاد. بياختيار براي لحظاتي پلكهاي سنگينم را بهم آوردم تا با تمركز بيشتري يكي دو سؤال را از ميان آن همه سؤال گلچين كنم تا اگر فرصتي شد از او بپرسم.
اما دريغ ! .. و براستي دريغ! ..در همان لحظات كوتاهي كه چشمهاي من به غفلت بسته بود، او رفته بود ! رفتني چنان ناگهاني كه در باروم نميگنجيد! ….
تنم، انگار كه فلج شده باشد، روي صندليم ميخكوب شده بود. خشمگين از غفلتي كه كرده بودم، با چشمهايي گشاد شده از حيرت و ناباوري، و دلي براستي مملو از اندوه و دلتنگي، به
صندلي خالي روبرويم و به بازي نيمه تمام شطرنج نگاه ميكردم.
* * *
باران ديگر بند آمده بود. مُرغواي پرندهاي به گوشم ميآمد كه دورتر و دورتر ميشد و شايد
ديگر بازنميگشت !.
زير لب انگار گفتم « شايد ديگر هيچوقت ! .. شايد ديگر هرگز !..
ــ و نتوانستم جلوي اشك حسرتي را كه داشت از گوشة چشمم فروميغلتيد بگيرم.
پایان